Lilypie Fourth Birthday tickers گپهای خودمانی - تجربه شیرین


























تجربه شیرین

دنیای شیرین مادری

تیر ماه امسال بسیار ماه شلوغ و پر رفت و آمدی بود. مهم تر از همه تولد آرنیکا بود که خوب ما تقریبا" از یکی و دو هفته قبلش برنامه ریزی کردیم برای یه تولد درست و حسابی و این بار به انتخاب خود آرنیکا کلی از دوستاش رو دعوت کردیم که متاسفانه شاید باور نکنید ولی همه دوستان کم لطفی فرمودند و حالا به بهونه های مختلف نیومدند و جالب اینکه همشون شب قبل یا در همون روز تولد زنگ زدند و کنسل کردند و خیلی هاشون هم که اصلا" قابل ندوستند که اطلاع بدند که نمیاند. در هر حال با اونهمه تهیه و تدارکی که ما دیده بودیم و سفارش کیک آنچنانی مثل ماست وا رفته بودیم که پدر آرنیکا تصمیم گرفت در ساعت چهار بعدازظهر روز تولد دوستای خودش یعنی دوستای پدر آرنیکا رو که حالا بعضی از اونها هم خوشبختانه بچه داشتند رو دعوت کنه و اینجوری شب تولد آرنیکا خیلی فی البداهه سی نفر اومدند. مهم این بود که به خود آرنیکا خیلی خوش گذشت و کیکی که من به شیرینی فروشی نیشکر سفارش داده بودم یک مربع ساده سفید بود که همه خامه هاش توسط خود آرنیکا و بچه های دیگه خورده شد و تقریبا" کیک تبدیل شد به یک مخروبه له شده. بسیار صحنه خنده دار و هیجان انگیزی شده بود و جالب بود که منی که از صبحش تو شوک کنسلی مهمانان عزیز خود آرنیکا بودم هیچ عکس العملی در این خصوص نشون ندادم و با خودم فکر کردم که روز آرنیکاست پس بذار هر کاری دلش میخواد بکنه! عمو کامبیز که عکاسی مجلس رو به عهده گرفته بود متاسفانه دو روز بعد از تولد به ما اطلاع داد که تمام عکسهای تولد به دلیل هنگ کردن دوربین های پیشرفته دیجیتالی پریده. حالا این میشه که خیلی ها تصمیم میگیرند وقتی قراره همچین اتفاقهایی بیافته بهتره بجای یه همچین تولد و مهمونی هایی پر هزینه ایی که کسی هم تره براش خرد نمیکنه ؛ هیچ کاری نکنی و فقط خود بچه رو به عنوان هدیه تولد ببری یکی از این مراکز تفریحی و یه حالی به خودش بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هفته بعد از تولد آرنیکا که قرار بود بریم مسافرت برای گرفتن ویزا؛ اونهم بدلایلی کنسل شد و بعدش تصمیم گرفتیم بریم نمک آبرود ویلای دایی اسی اینا. اولش قرار بود یه هفته اونجا باشیم ولی چون جمعه نامزدی الهام جون بود مجبور شدیم که زودتر برگردیم که به مراسم نامزدی برسیم از قرار تولد آقای پدر رو هم به صورت غیر رسمی همونجا برگزار کردیم ولی به همین جا ختم نشد بلکه هفته بعدش یه مهمونی چهل - پنجاه نفری هم برای تولد چهل سالگی آقای پدر گرفتیم هر چی باشه وارد چهل چهلی شد دیگه! فردای مهمونی هم تولد دایی حمید بود و رفتیم خونه دایی حمید!

آرنیکا که ماه پیش تقریبا" میشه گفت اکثر کلاسهاش رو کنسل کرده بودم دوباره از اول مرداد کلاسها شروع شد و خوشبختانه اینبار به کلاسهای شنا خیلی علاقمند شده شاید چون شناهاش تقریبا" تکمیل شده و خودش احساس میکنه که توی آب راحت میتونه بچرخه و معلق بزنه! کی میدونه؟!

 کلاس کر و  موسیقی و زبان بدون وقفه همچنان بر قوت خودش باقیه و کلاس نقاشی رو هم دوباره شروع کردیم!

از مهمترین اتفاق ماه مرداد بگم که از هفته پیش یعنی چهارم مرداد ماه آرنیکای من عینکی شد. بماند که من چقدر غصه خوردم و هنوز هم دارم میخورم ولی عینک خیلی بهش میاد و به قول معلم زبان اش قیافه اش با عینک خیلی کلاسیک تر شده ولی به نظر خودم خیلی تخس تر شده! البته طفلکی بدون هیچ نوع شکایتی عینکش رو از صبح که بیدار میشه تا شب که میخواد بخوابه یه سره استفاده میکنه و امیدوارم که بتونه زودتر از شرش خلاص شه با توجه به اینکه چشم خودم از نظر چشم پزشکها سوپر خلبانیه اگه یه ذره از ژن ناقابل من رو برده باشه شاید ......!

 

 

| ۱۳٩۱/٥/۸ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

همیشه آرزوم بود که هنرمندان کامکار رو از نزدیک ببینم. توی گوگول سرچ میکردم تک تک اسمهاشون رو، زندگینامه ها و کارهای اونها رو میخوندم. هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم اونها رو از نزدیک ببینم و یا با اونها صحبت کنم. از موقعی که آرنیکا کلاسهای موسیقی ودا رو شرکت میکنه. از نزدیک با تعدادی از این کامکارهای معروف و بی نظیر آشنا شدم. واقعا" این گروه "inimitable" هستند. نیریز، سیاوش ، هانا و ماورای همه این هنرمندان خارق العاده خانم سودابه سالم عزیز و با صفا. همه  این هنرمندان افسونگر رو از نزدیک میبینم و بسیار مشعوف شدم. جا داره که در اینجا از تک تک مربیان عزیز الهام احمدی، سمیه عباسی، سمیرا محسنی و تمامی عزیزانی که در پرورش هنرمندان آینده ساز این مرز و بوم تلاش دلسوزانه میکنند و شور زندگی رو در دل همه زنده میکنند قدردانی کنم و در برابر این عزیزان سر تعظیم فرود آورم.

 هزاران آفرین بر شما که دستان پر مهرتان بوی بهار را دارد، قلب پر از عاطفه تان بوی عشق و رفتار مهر گونه اتان بوی صداقت و سخاوت را میدهدشما همان فرشتگانی از جنس خاک هستید که گلهای پاک هستی را با مناعت طبع خود می پرورانید.

| ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

اینجا آفتاب کم رنگ است.

اینجا دل من تنگ است.

اینجا رنگ دنیا کم کم نارنجی میشود.

اینجا بوی مهر میاید بوی مدرسه.

اینجا پاییز است.

ماه مهر، ماه مدرسه بر همه همشاگردیهای جدید و قدیم سلام!

 

| ۱۳٩٠/٧/٥ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

ژان پل سارتر میگه:

وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم

وقتی پیداش میکنیم دنبال عیبهاش میگردیم

و وقتی از دستش میدیم دنبال خاطراتش میگردیم.

و این دقیقا"‌چیزی که من خیلی تجربه اش کردم. کلا"‌ آدم دوست بازی هستم و دوست زیاد دارم همونجور که دوست زیاد دارم خوب به نوبه زیاد هم از دست میدم و بعد به یاد خاطراتشون میشینم و براشون دلتنگی میکنم.

نمیدونم اینا از مزایای پیر شدن یا تنهایی ولی چند وقتی بود که بدنبال دوستان قدیمی از دست داده میگشتم حالا یا از طریق دیگر دوستان یا با سر زدن به محل های قدیمی خونمون و یا از طریق سایت فیس بوک. خوب خیلی هاشون رو پیدا کردم  و باهاشون تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتم.... یک تعدادی از دوستان با آغوش باز ازم استقبال کردن ولی بعضی هاشون متاسفانه به علت برخوردهای گذشته، هنوز دل آزرده هستند و حاظر نیستند که هیچ رقمه باهام حتی صحبت کنند!!!!!!!!!!!!!

حالا اینا رو گفتم که بگم اون موقع هر کاری کردم بچگی و نادونی بوده ولی الان حاظرم بخاطر دوستام و حفظشون از خیلی چیزها بگذرم... فکر میکنم الان اینقدر بزرگ و عاقل شدم که آزارتون ندم حالا شما هم بیاید و بزرگ باشید و اجازه بدید بهتون نزدیک بشم!

بذارید خاطرات گذشته رو با خودتون زنده کنم. مگه این نیست که دوستی مثله شرابه هر چی قدیمیتر باشه با ارزشتره!

دوستانم دوستتون دارم!  با هر اخلاق وس منشی که دارید!

 

| ۱۳٩٠/٢/٢ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

میترسم حرف بزنم وبلاگم :((با استناد به قانون جرایم رایانه ای دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امکان پذیر نمیباشد)) بشه؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلی با هزار و یک علاقه گفتیم خاطرات دخترک رو بیایم وبلاگ کنیم که در آینده خودش ببینه و به به و چه چه راه بندازه، دیدیم شلوغ و پلوغه و ما هم قاطی این شلوغی ها فیلتر شدیم. حالا چراش رو نیمدونم! شاید خاطرات یک بچه 2 و اندی ساله یک حرکت ...... باشه!

در هر حال اینا رو گفتم که به اطلاع برسونم بیشتر وبلاگهای "بلاگ اسپات" فیلتر شده ما هم یکی از اونا. از این به بعد مجبوریم که اینجا بنویسیم اگه فیلتر نشیم البته!

| ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

انعکاس آفتاب پاییزی روی شیشه پنجره قلقلکم میده! بعضی وقتا دوست دارم برم خیابان ولیعصر (پهلوی سابق) و قدم بزنم و خش خش برگهای پاییزی رو در بیارم. نمیدونم چرا همیشه این موقع از سال که میشه یه حس دیگه ای دارم!

دخترکم کنارم راه میره و بی خیال از اینکه من چه حالی دارم، ازم میخواد که بغلش کنم. حوصله نق زدنهاش رو ندارم و بی توجه به اطراف بغلش میکنم و به راهم ادامه میدم. کم کم سنگینی دخترک را حس میکنم، دوست ندارم خلوت خودم را بهم بزنم، پس بیخیال سنگینی میشم و همچنان محکمتر از قبل تو بغلم جابجاش میکنم.  با خودم شروع میکنم شعرهای بچگی رو زمزمه کردن "پائیزه پائیزه برگ درخت میریزه... هوا شده پر از ابر روی زمین پر از برگ" بعد دوباره در افکار خودم غرق میشم. دخترک نهیبم میزنه که "بخون" و دوباره شروع میکنم "دسته دسته کلاغها میرن به سوی باغها"...

دوست دارم امسال برای خودم جشن بگیرم! شاید دوست دارم دل خودم رو به دست بیارم. شاید امسال آخرین سالی باشه که من خیابان قشنگ و قدیمی ولیعصر رو میبینم! به میدان تجریش که میرسم دیگه تحمل وزن دخترک رو ندارم. میذارمش زمین و محکم دستش رو میگیرم تا در هیاهوی خیابان و مردم گم نشه! روی یک نیمکت می نشینم و به کوهها خیره میشم! کم کم بوی سرما رو استشمام میکنم! بوی مهر و مدرسه! بوی خنده های کودکانه در حیاط مدرسه! بوی سادگی و بوی پیراشکی و آلوچه! بوی زنگ فارسی و علوم!....من و این خاطرات سی و اندی ساله که با هم داریم زندگی میکنیم.

دخترک منو به خودم میاره "مامان هه دقیقه بیا بستنی بخورم" !

| ۱۳۸٩/٧/۱۳ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

این روزها خیلی دوست دارم بنویسم، خیلی دوست دارم با دخترک بشینم و بازی کنم، دوست دارم باهاش صحبت کنم دلم میخواهد که ساعتها در آرامش با نازنین همسرم در و دل کنم  دوست دارم...... ولی نمیشه یعنی نمیگذارند!

 این روزها خیلی عصبیم! احساس میکنم تمام سلولهای بدنم قاطی کردند و همشون یکصدا دارند فریاد میزنند آی خانم یواش یواش. تمام عوامل پاشون رو گذاشتند رو خرخره ام و دارند خفه ام میکنند. یه زمانی فکر میکردم اگه خانم خودم باشم همه کار میکنم آنچه که شاید در دوران کارمندی بخاطر کمبود وقت نمیتونستم انجام بدم. اولین پروژه ام رسیدگی کامل به وضعیت تعلیم و تربیت دخترک بود که اگر اون موقع کم بود الان صفر شده. این روزها اصلا" حوصله اش رو ندارم وقتی ازم سئوال میکنه یا میخواد بازی کنه یاحتی وقتی میخواد برام ناز کنه سعی میکنم از سرم یه جوری بازش کنم و پاسش بدم به پدرش. اگه پا پیچم بشه عصبانی میشم و بی دلیل داد و فریاد میکنم!

 ازم دور میشه! تو چشمهای مظلومش غم میشنه و یه عالمه سئوال که مگه من چکار کردم! بعد من میمونم و یک توبره پشیمانی .... با خودم میگم آخه الاغ آدم مگه سر بچه خودش داد میکشه؟ کی با تو این کارو کرده که تو با بچه ات میکنی! 

خودم رو جمع و جور میکنم به خودم قول میدم "که با این یکی حداقل اینجوری نباشم " خوب توی سال دو هزار و کشک تمام قولها هم کشکیه دیگه !

ریموت کنترل خودم رو گم کردم! یا شاید هم باطریش تموم شده! بهر حال نیاز به بازسازی جسم و روحم دارم!

این هم از مزایای آپ دیت شدنه....

 

| ۱۳۸٩/٥/۸ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

فرق جوانهای دیروز با جوانهای امروز:

جوان دیروز: بهترین لباسش رو میپوشید، موهاشو شونه میزد، یک گل سر خوشگل قرمز میبست به سرش بعد میرفت پشت پنجره اتاق و پرده رو کنار میزد تا پسره همسایه اونو ببینه! بعدش تا پسره همسایه سرش رو بالا میکرد و میخواست دیدش بزنه مثلا" خجالت میکشید و پرده رو میانداخت که یعنی مثلا" من به خاطره تو پشت پرده نیستم! حالا در نظر بگیر قلبش تو دهنشه ها!

جوان امروز: به اینکار جوان دیروز میگه "جواد بازی" و یک کم فراتر از این میره و بهترین که نه تنگترین لباسش رو میپوشه، هفت قلم آرایش میکنه میره استخربدنی برنزه میکنه میره آرایشگاه و سرتا پاش رو رنگ و قلم میزنه بعد میاد تو خیابون، منتظر یک به اصطلاح اتو....! بعد هم فکر میکنه هر چی تعداد ب. اف زیادتر باشه، سوکسه اش بیشتره!

حالا جوان دیروز فکر میکنه که از جوان امروز عقب افتاده بدون توجه به سن و سالش تمامی کارهایی که جوان امروز میکنه رو با یک ذره پیاز داغ بیشتر انجام میده و میاد تو خیابان میرداماد برای پوز زنی جوان امروز که بهش بفهمونه که من از تو هنوز رو بورس ترم!

این سوژه دیروز بنده بود تو خیابان میرداماد، رفتم برای آرنیکا کیک تولد سفارش بدم. قبل از پل میرداماد تقریبا" یک نیم ساعتی تو راه بندون بودم. فکر کردم خدایا چرا این ماشینها حرکت نمیکنند. همینطور که آهسته آهسته میرفتم بالاخره رسیدم به علت عظیم این راه بندون کذایی! خانمی هول و حوش 50 تمامه جوانها رو محو خودش کرده بود. و جالب بود این طفلی ها اینقدر برنده شدن تو این مسابقه براشون مهم بود که بعضی هاشون از ماشیناشون پیاده شده بودند و التماس میکردند بلکه این گوی سبقت رو ببرند.

| ۱۳۸٩/٤/٢ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

به خاطر گل روی زمین.....

آسمان می بارد و می تابد!

سال نو شمسی بر همه شما عزیزان مبارک باد!

سبد سبد گل و عشق تقدیم شما مادران و کوچولوهاتون!

سبز و بهاری باشید....

| ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

افتتاحیه مجوعه زیبایی - تندرستی لوتوس

پیلاتس - یوگا - باراسل

ماساژ درمانی و خدمات Skin care و .....

بهمراه اتاق کودک

پنجشنبه 29 بهمن از ساعت 11 صبح تا 5 بعد از ظهر

برای اطلاعات بیشتر با شماره تلفن  3856 340 0912 تماس حاصل فرمائید!

 

 

| ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

حدود دو ماه پیش یک سه چرخه واسه آرنیکا خریدم. از فروشنده خواستم یک سه چرخه تو بسته بندی بهم بده. ازم پرسید "میتوند رو هم سوارش کنید" گفتم یکاریش میکنم. همون شب که اومدیم خونه ذوق زیادی تو سوار کردن سه چرخه داشتیم. با خاله شیما از روی نقشه که داخل جعبه بود شروع کردیم به سوار کردن که وسط کار دیدیم ابزار لازم رو برای سوار کردن نداریم. بنابراین همونجا سه چرخه رو ول کردیم. چند روز بعد آرنیکا با همون سه چرخه نیمه کاره شروع کرد به بازی کردن و با اینکه صندلیش هنوز نصب نشده بود ولی خودش رو جای صندلی میکشوند و به زور یه دوری میزد. بعد چرخش در رفت! چرخ رو جا زدم و سه چرخه رو گذاشتم پشت مبل تا از چشم آرنیکا دور باشه.

دو ماه گذشت! توی این دو ماه خیلی درگیر بودم سرم شلوغ بود با هزاران آدم و غیر آدم سر و کله میزدم! بعضی ها بد قولی میکردند! بعضی ها نق میزدند! بعضی ها دعوا میکردند! بعضی ها بدون در نظر گرفتن اینکه با یک خانم طرف هستند بی احترامی میکردند. روحم خسته شده بود! تصمیم گرفتم امروز هیچ کاری نکنم و تو خونه بشینم و کمی به خودم آرامش بدم! آرنیکا روی مبل داشت بازی میکرد بعد شروع کرد قر و قاطی حرف زدن و دست منو کشوند سمت سه چرخه اش. وقتی چشمم به سه چرخه خورد، یادم افتاد که قرار بود آرنیکا دو ماه پیش سوار این سه چرخه بشه ولی نشد. نه آرنیکا نق زد نه سه چرخه ای که فراموش شده بود! بعد با لبخند به آرنیکا گفتم امشب حتما" کاملش میکنم تا تو سوارش بشی! ولی بعد با خودم فکر کردم که ای بابا من که پیچ گوشتی چهار سو ندارم! باید از خونه مامانم بیارم! پس تا روزی که برم خونه مامان اینا!

کاش زندگی مثل سه چرخه بود و میشد وقتی نمیتونی درستش کنی یه مدتی کنار بذاریش تا ابزارش رو بدست بیاری!

| ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

چند روزپیش ها یک برنامه ای تو تلویزیون خودمون داشت نشون میداد. نمیدونم به خانه برمیگردیم بود یا خانواده یک بود؟ فقط یادمه صبح بود که یک خانم دکتری داشت در مورد بچه های بیش فعال صحبت میکرد! میگفت اگه بچه ای یک دقیقه آروم و قرار نداشته باشه و خوابش خیلی کم باشه و ..... هزاران اگه دیگه، این بچه بیش فعاله!!!!!!!!

شروع کردم به کنکاش در مورد آرنیکا و متاسفانه حس کردم که دخترک بیش فعالی داره! بدجوری جوگیر شدم که ای وای چه بلای خانمسوزیه این بچه !!!!!! اصلا" آروم و قرار نداره! چرا اینقدر خوابش کمه! n تا سئوال اومد تو ذهنم که ای مادره بیچاره دنبال چاره بگرد!

زنگ زدم به یکی از دوستان پزشک! بماند که چقدر مورد تمسخر و خنده قرار گرفتم ولی پیش خودم به خودم بالیدم که اینقدر پیگیر بودم!

| ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ | ٧:٤٢ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

یادمه وقتی دبیرستان میرفتم از این اصطلاحاتی که بین بچه های اونموقع مد میشد هیچ وقت عقب نمی موندم و به قول بچه های اون زمان همیشه آپ دیت بودم. یک اصطلاحی بین ما مد بود "کتول و متول و پتولو" که معنیش این بود که اگه شب روز امتحان تا صبح بیدار می موندیم و درس میخوندیم صبحش میومدیم سر جلسه امتحان بعد هی بچه ها از هم میپرسیدند فلان رو خوندی بهمان رو خوندی ؟ اگه کسی میخواست نشون بده که خیلی درس خونده و تموم نکات ریز درسها رو هم خونده این اصطلاح رو به کار میبرد که بگه از همه جلوتر و آپ دیت تره!!!!
حالا این اصطلاح رو من الان به همتون میگم که با اینکه حدودا" فکر کنم که یک ماهه که چیزی ننوشتم ولی فکر کنم از همتون "کتول و متول و پتولو" تر هستم.

خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده بود. خیلی حرفها داشتم برای گفتن! ولی واقعا" وقتی نداشتم و ندارم! فقط اومدم بگم دلم برای همتون تنگ شده! شاید یک هفته دیگه که مجموعه رو افتتاح کردیم، برای نوشتن آزادتر باشم! کسی چه میدونه شاید گرفتارتر ! ولی کامنتهای همتون دلگرمم میکنه به اینکه هنوز فراموش نشدم. هر روز کامنتهام رو چک میکنم و از خوندنشون لذت میبرم!

| ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

وقتی دخترک شما که تقریبا" یک سال و نیمه است از یک تا ده رو میشماره چه حالی میشید؟!
وقتی همین دخترک از A تا H را بدون کمک براتون میخونه چیکار میکنید؟

وقتی دخترکتون هر مداد و خودکاری که میبینه بر میداره و به چشمش و لبش میکشه چه عکس العملی نشون میدید؟

وقتی دخترتون گوشی تلفن رو بین گوش و کتفش نگه میداره و در عین حال با ته قاشق ناخنهاش رو سوهان میکشه چی؟

وقتی میره سر کشو قاشق و چنگالها و همه اونها رو از جاشون در میاره و میذاره تو گلدون و بعضی وقتها هم خاک گلدون رو با اونها بیرون میریزه...؟

وقتی میری میوه فروشی و مشغول جدا کردنه میوه میشید بعد یهو بر میگردید و می بینید که این لی لی پوتی ننه جذغاله یک عدد خیار سالادی هم هیکل خودش رو برداشته و گاز میزنه...؟

اشکال نداره اینا دردسرهای شیرینه!!! زود بزرگ میشه و شما رو با چیزهای دیگه غافلگیر میکنه!!!

| ۱۳۸۸/۱٠/٧ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

چند روز پیش با گرفتن یک اس ام اس تبلیغاتی در خصوص برگزاری جشن شب یلدا و کریسمس در بیبی هاوس تصمیم گرفتیم با یکی دو تا از بچه ها یک حالی به کوچولوهامون بدیم. بماند که نحوه ثبت نام کردن در این جشن تشریفات خاص خودش رو در چارچوب تاقچه بالا گذاشتن داشت ولی به هر حال با پرداخت مبلغ نا منصفانه ای مقرر گردید از ساعت چهار تا هشت روز سه شنبه در این مکان حضور به هم رسانیم.

خوب این جشن برای بچه ها که چیزی از کیفیت خوب و بد نمیدونند خیلی هم عالیه ولی برای مادرهای دهن باز در این جشن همچین عالی هم نبود. در هر حال این جشن که برای بچه های زیرهشت سال بود برنامه ریزی شده بود ولی نمیدونم چرا شامش برای بچه فنچهای سر کوچه برنامه ریزی شده بود! ساندویچ کالباس خشک هایدا!

| ۱۳۸۸/۱٠/٢ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

یکی دو هفته است که سر کار نمیرم خوب شاید یکی از دلایلی که زیاد نمیتونم بنویسم همین باشه چون الان مجبورم بیشتر برای آرنیکا وقت بذارم. هر موقعه که میخوام بیام بنویسم این بیل گیتس کوچولو میخواد بیاد و یک نرم افزار جدید کشف کنه. بعضی وقتا یک دکمه کیبرد رو که میزنه اتفاقهایی میافته که شاید تو عمرتون ندیده باشید.

چند روز پیش تو کانون پرورش کودکان یک نمایشگاه گذاشته بودند برای معرفی نرم افزارهایی که باعث افزایش هوش کودکان میشه. ولی آیا واقعا" بچه ها رو میشه در چهارچوب آموزش قرارداد اون هم از الان و از این سن؟ در هر حال من یکی از اون سی دی ها رو گرفتم ولی هنوز خودم نتوستم سر و ته اونو پیدا کنم. معلومه بسیار کم هوشم!

 

| ۱۳۸۸/٩/۱٧ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

به لطف خدا و دعای دوستان عزیزم الان خیلی خوبم!

اعتراف میکنم که اصلا"‌ آدمه محکمی نیستم یعنی اصلا" اراده ندارم!

دوباره به آرنیکا شیر دادم ! چون واقعا" قاطی کرده بود اصلا" هیچی نمیخورد. خوب الان هم که سر کار نمیرم. سعی میکنم سر فرصت و با اصولی که دکترش بهم گفته شروع کنم به از شیر گرفتن.

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود، برای همه. دوست داشتم بلاگم ولی نمیتونستم !

حالا دوباره به زندگی سلامی دوباره میکنم.

| ۱۳۸۸/٩/٩ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

از سه شنبه پیش تا تقریبا" دیشب روزی بیست و چند بار عزرائیل رو ملاقات کردم. جاتون نه خالی به همگی سلام رسوند!!!

هفته پیش بعد از جراحی، صورتم بطور وحشتناکی آب آورد و  شروع به ورم کرد طوری که چشمم کاملا" بسته شد و دیگه نمیتونستم جایی رو ببینم بعد از معاینه، تصمیم بر این شد که تو بیمارستان 15 خرداد بستری شم و آنتی بیوتیک وریدی بگیرم. خیلی وحشتناک بود. تصور اینکه پنج شبانه روز نتونم دخترم رو ببینم باعث شده بود درد اصلیم از یادم بره. متاسفانه دکتر هم بعلت آنتی بیوتیک های قوی که میگرفتم شیر دادن به آرنیکا رو هم منع کرد. شب اول مشکل خاصی نداشتم ولی از شب دوم علاوه بر درد صورت و جای انژیوکت، درد تورم ناشی از تجمع شیر هم شروع شد. شب اول رو به سختی گذروندم ولی روز دوم برای دیدن یک دقیقه آرنیکا بال بال میزدم. خانواده ام از دکتر اجازه گرفتن که بتونم آرنیکا رو یک چند ساعتی ببینم که خوشبختانه تونستم  فردای همانروز دخترک رو برای مدت کوتاهی ببینم.

خواب بود بغلش کردم. بوسش کردم. صداش کردم ولی اصلا" چشماش رو باز نکرد. بالاخره بعد از کلی پایین و بالا کردن چشماش باز شد، بهم نگاه کرد و با کمال تعجب فقط یک لبخندکوتاهی تحویلم داد و رفت بغل مادر بزرگش بمحض اینکه صداش کردم بغضش ترکید و شروع کرد گریه کردن با تمامه مظلومیت !!! ولی بعد آشتی کرد و اومد بغلم و شروع کرد به بوس کردن ولی خودش انگار احساس کرده بود که این یک دیدارموقته!

فردای آنروز از دکتر خواستم که موقت منو مرخص کنه چون آرنیکا بطور همزمان شیر و مادرش رو با هم از دست داده بود خیلی اذیت شده بود. دلم برای اون چشمان مظلومش تنگ شده بود. چشمانی که با غصه باهام حرف میزد. جمعه بطور موقت از بیمارستان مرخص شدم و رفتم پیش آرنیکا؛ مجبور شدم سر سینه رو چسب بزنم؛ البته علمای دهر فرموده بودند که این کار برای از شیر گرفتن بچه خوبه!


به محض اینکه با این صحنه روبرو شد چندشش شد و شروع کرد به لرزیدن . دوست نداشت بعد از دوشب دوری از مادر و می می با چنین صحنه ای روبرو بشه. ولی شد!

دوباره روز یکشنبه برای دومین بار رفتم زیر تیغ جراحی برای تخلیه آب صورت؛ ولی اینبار به هیچ عنوان قبول نکردم که تو بیمارستان بستری بشم!

میخواستم در این پروژه عظیم از شیر گیری در کنار آرنیکا باشم. حاضر بودم از سلامت خودم بگذرم ولی تو این شرایط اون رو تنها نذارم.

آقای پدر این چند وقت داغون شد؛ همین دیشب داشتم نگاهش میکردم، احساس کردم که چقدر تو این یک هفته پیر شده!

حالا عذاب وجدان "اجبار به از شیر گیری" آرنیکا داره خفه ام میکنه. نمیدونم آیا پس از به اتمام رسیدن داروهای آنتی بیوتیک دوباره بهش شیر بدم یا اینکه همین یکبار برای این بچه کافیه و دوباره اجرای این پروژه رو از سر نگیرم.

از طرفی بیخوابیهای شبانه اش و بهونه گیریهاش برای مادر بیماری مثل من دیگه داره طاقت فرسا میشه. البته خودم به صبر خودم هزاران بار تبریک گفتم چون علیرغم اینکه باید بیمارستان بستری میشدم و استراحت میکردم، اومدم خونه و شبها ساعتها آرنیکا رو کولم میگرم و راه میرم تا خوابش ببره چون هنوز الگو خوابش دستش نیومده!

 

| ۱۳۸۸/٩/٤ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

شش سال پیش وقتی کله ام باد داشت دست به یه کاری زدم که نزدیک بود برم قاطی خدابیامرزها. دیروز بعد از شش سال دل به دریا زدم و رفتم جراحی تا اون فشن بازی که شش سال پیش در آورده بود رو درستش کنم.

شب قبلش وصیتم رو به مازیار گفتم که من بلایی سرم اومد یک وقت بچه ام رو نفرستی زیر دست زن بابا! با مامانم تماس گرفتم و بچه ام رو سپردم دستش و گفتم بذار برای آخرین بار صداشو بشنوم. پشت تلفن با آرنیکا شروع کردم صحبت کردن. اون هم که انگار حسش بهش خبرها رو داده بود، برای اولین بار پشت تلفن صحبت نکرد. شیطونی نکرد و فقط به حرفای من گوش میداد. قربون صدقه اش رفتم و قطع کردم.  و با خودم شروع کردم حرف زدن!

تو کلینک جراحی برام پرونده درست کردند. گان پوشیدم. وارد اتاق عمل شدم. کادر اتاق عمل رو که دیدم . منه جهوده خون ندیده فشارم افتاد پایین و ضربان قلبم رفت بالا. با خودم فکر کردم الان مرثیه راه بندازم "اگه بار گران بودیم و رفتیم".  عمل شروع شد و بعد از یکساعت با موفقیت تموم شد و اومدم بیرون.

وقتی برگشتم خونه ترس اینو داشتم که آرنیکا منو با این قیافه و پانسمان ببینه نمیشناسه. تا مامان در رو باز کرد، آرنیکا پشت در بود و من رو که دید، با دست زد تو سینه اش، چندین بار، بعد پرید بغلم و شروع کرد رو هوا منو بوس کردن!

 

| ۱۳۸۸/۸/٢٥ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

بالاخره تصمیمه خودم رو گرفتم. از اول آذر دیگه سر کار نمیرم. میشنم تو خونه بچه داری میکنم. میشنم تو خونه شام و ناهار میپزم.  لباسهای آقای پدر رو اتو میکنم. دکوراسیون خونه رو هفته ای هشت بار عوض میکنم. روزی بیست بار تی میکشم. کفشها رو جفت میکنم میذارم تو جا کفشی. میرم تو صف نون و گوشت و سبزی و شیر و از اینجور حرفا. گلها رو آب میدم. تراس رو میشورم. از همه مهمتر رو تختخواب رو مرتب میکنم که مثله جنگ زده ها نباشه. دنبال بهترین برنامه های تلویزیون میگردم تا بچه ام خوب تربیت بشه.وووو.....

خیالت راحت شد؟! ابلهخیال باطل

| ۱۳۸۸/۸/٢۳ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

نمیدونم این چه فلسفه ایه: اگه بچه مریضه، مامان باید براش سوپ درست کنه، آبمیوه  تازه بگیره، شلغم بار بذاره، همیشه بخور رو پر آب کنه بذاره تو اتاقه بچه، لباس گرم تنش کنه، بی حوصلگی هاشو تحمل کنه، قربون صدقه اش بره و الی آخر....

اگه پدر بچه مریضه، مامان بچه باید براش سوپ درست کنه،آبمیوه تازه بگیره، شلغم بار بذاره و....

اگه مادر بچه مریضه، مامان بچه باید برای خودش سوپ درست کنه، آبمیوه بگیره، شلغم بار بذاره و.... خوب چون حوصله اش رو نداره سوپ درست نمیکنه، به غذای مونده یخچال و کنسروهای مختلف اکتفا میکنه، آبمیوه تازه نمیگیره، به چایی از صبح مونده اکتفا میکنه، شلغم بار نمیذاره، لم میده رو مبل و مجله شهرزاد رو میخونه که بلکه بتونه اون تو حداقل یک راهی پیدا کنه که در موراد مریضی مادر، مادر چه کنه که حوصله بچه و پدر بچه سر نره!!!

| ۱۳۸۸/۸/۱٩ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

باغبان ساختمان ما در هر حال آب دادن به باغچه خارج از ساختمان بود که متوجه شد موجودی بین گیاهان در حال تکون تکون خوردنه. آب میپاشه بلکه این موجود خودش بره!

ولی این موجود کوچولو تکون نمیخوره که نمیخوره. با ترس و لرز میره پیش مدیر ساختمان و میگه یک جونوری بین گلهاست هر چی هم آب میریزم نمیره. مدیر ساختمان با عجله میاد و با کمال تعجب بچه ای حدود پنج - شش روزه رو  بین گلها میبینه که فقط دورش یک پتو آبی پیچیده بودند. کبود و یخ، به خودش می چسبونه و شیر پاستوریزه رو براش گرم میکنه و شیر روبا لوله مخصوص آب اتو به خورده بچه میده. نوزاد کوچولو که هنوز بند نافش نیافتاده شروع میکنه به گریه کردن. خوب این باعث خوشحالی مدیر ساختمان ما میشه، علائم حیات. با عجله با 110 تماس میگیره و اونها هم اعلام میکنند که باید با کلانتری محل تماس بگیره. بعد از اینکه از کلانتری میاند بچه را به اونها میده و خوب اینکه بعد برای این بچه چه اتفاقی میافته همه به خوبی میدونیم. شاهدین اعلام کرده بودند که این بچه رو بغل یک خانم و آقای جوان، خوش تیپ و خوش لباس دیدند.

حالا یک سئوال پیش میاد. آیا مادر این بچه قصد کشتن بچه خودش رو داشته که اون رو لخت در این هوای سرد پاییز بین گلهایی میذاره که از دید عموم به دور باشه؟  اگه اینطوره چرا وقتی اون کوچکتر بوده و در رحم خودش داشت و هنوز به این دنیای بی وفا نیومده بود، این کار رو نکرده؟ مگه همون لحظه فکر نکرده که توان نگهداری این بچه رو به هر دلیلی نداره؟

متاسفانه اون موقع من منزل نبودم وگرنه هیچ وقت نمیذاشتم این بچه توسط کلانتری به جایی برده بشه که بعدها وقتی بزرگتر شد خدا خدا کنه که یک خانواده خوب میامدند و اون رو به فرزندی قبول میکردند و همیشه در این رویا با حسرت بمونه، بدلیل اینکه شرایط پذیرش بچه در این مملکت متاسفانه خیلی سخته.

ولی سئوال من از مادر این بچه اینه: تو که میزبان خوبی نبودی چرا دعوتش کردی؟

| ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

تقریبا" آرنیکا از یک سالگی تو تخت خودش و بدون چراغ خواب میخوابه! دختر شجاع!

ولی از همون موقعه شبی بیست و یکبار شاید هم بیست و دوبار بیدار میشد و طلب شیر و بغل و اینجور حرفا میکرد. خوب بنده هم تو خواب و بیداری صدبار خودم رو لعنت میدادم و صد بار خود رو با دست خودم کفن میکردم و در مسیر اتاق دخمل و خودم در خط سریع السیر کار میکردم. آقای نازنین دکتر کیمیا گر که شدیدا" رو بنده و هیکل و فضاحتهای بنده کار میکردند. و حتی کالری روزانه بنده رو به 1100 رسوندند، افاقه نکرد و به اطلاع اینجانب رسوندند که کم خوابی مفرط اینجانب باعث خوش هیکلی بنده شده! و فرمودند که اگه مدت زمان خواب مفید نباشه سوخت و ساز بدن رو بهم میریزه که این خودش بعضی مواقع باعث چاقی میشه.

الان حدود یک هفته است که آرنیکا یک سره تا صبح میخوابه و بنده بعد از شانزده ماه خواب خوش و عمیقی رو دارم مزه مزه میکنم. شاید باورتون نشه که چند روزه که هر کی منو میبینه اظهار میکنه که بشدت لاغر شدم البته کلاس پیلاتس هم بی تاثیر نبوده. البته خودم اینجور حس نمیکنم چون فقط دو کیلو کم کردم.

راستی یک خبر خوش اینکه کلاس پیلاتس که به شدت روی چربیهای بنده کار کرد و باعث شد که بعد از ده روز این دو کیلو رو آب کنم به صورت خصوصی در منطقه ما شروع به فعالیت کرده. و این خودش جای بسی خوشبختی است. سه روز در هفته، روزی یک ساعت . ولی بی نظیره و با پنبه سر میبره.

| ۱۳۸۸/۸/۱٦ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

آهای خانم بازرگانی چی دوازده سال داری کار میکنی... ادعات میشه؟!....حقوق بالا میگیری؟! ... پرستیژ اجتماعی داری؟...خب خوبه! خیلی هم خوبه! اما برای کی؟ برای کی خوبه؟ برای خودت؟ دیگران؟ خانواده ات؟ دخترت؟

فکر میکنی الویت با کیه؟ با خودت یا خانواده ات؟ تو خانواده ات الویت با کیه؟ همسرت یا دخترت؟ سهم خانواده ات از تو چقدره؟ میخوای بشینی تو خونه ات؟ بچه ات مامان میخواد؟ همسرت یک زن فداکار و کدبانو میخواد؟ وای اگه بشینی تو خونه مردم چی میگن؟ اینهمه رفتی درس خوندی، دوره دیدی، تجربه کاری داری! میدونم خودت هم خسته شدی. وقتی هر روز چشمهای مظلوم دخترک رو میبینی. وقتی بهت زنگ میزنند و خبر میدند که بچه ات داره بی تابی میکنه.. همون موقع دلت میخواد بال در بیاری و به سمتش پرواز کنی. دل تو دلت نیست. ولی خب کارت رو هم نمیتونی ول کنی. اگه هر دفعه بخوای ول کنی و بری، آخر عذرتو میخوان. ولی خب بچه ات هم مادر میخواد. آغوش تو رو میخواد. بوی تو رو میخواد. فقط آرامش رو در کنار تو میخواد. نکنه فردا که بزرگ شد تو روت برگرده بگه تو برای من چیکار کردی؟ اون موقع که بهت احتیاج داشتم کجابودی؟ اون موقع که درد داشتم کنارم نبودی و هزار اون موقعه دیگه!!! هر کی بهم میرسه میگه بچه رو کجا میذاری. وای هر روز این همه راه بچه رو میبری پیش مامانت. وای روزی هشت ساعت نه ساعت ازت دوره. وای چطور دلت میاد؟ از طرفی دیگه وقتی نداری برای همسرت بذاری وقتی از صبح تا عصر کنار بچه ات نبودی باید بعدش جبران کنی و تمام وقتی که تو خونه ای رو با اون بگذرونی. دلم برای مظلومیت مازیار هم میسوزه. دیگه از من هیچ سهمی نمیخواد. وقتی میرسم خونه میگه من هیچی نمیخوام، تو فقط به بچه برس. دیشب با یک نگاه غمگین نگاهم کرد و گفت د"لم غذای تازه و گرم میخواد. دلم سوپ میخواد.  هیچ میدونی چند وقته ما با هم یک قهوه نخوردیم؟ " خودم هم که ول معطل. خودم رو که خیلی وقته فراموش کردم.

چند روزه که من و وجدانم سر مسئله بالا با هم درگیریم. دارم کم میارم. دیگه فکرم کار نمیکنه که واقعا" کدوم راه بهتره؟ هیچ وقت فکر نمیکردم که تو یک همچین موقعیتی گیر کنم.

| ۱۳۸۸/۸/۱۳ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

نمیدونم چرا وقتی به کسی اهمیت نمیدی یا بهتر بگم نمی بینیش، اون بیشتر بهت اهمیت میده و دوست داره نظرت رو جلب کنه! ولی وقتی سمتش میری، میره تو قیافه!

شاید به این خاطره که همه انسانها دوست دارند جلب توجه کنند. صرف نظر از رفتارهای متقابل، بعضی ها ساکت می شند. بعضی ها شلوغ بازی در میارند، بعضی ها قیافه غمگین به خودشون میگیرند، بعضی ها زیاد حرف میزنند، بعضی ها تا میتونن خودشون رو مثله دلقک میکنند و همینطور خیلی بعضی چیزهای دیگه! ولی وقتی میبینند تو چشم هستند نیازی نمیبینند که برای ارتباط برقرار کردن تلاشی بکنند و تازه تلاش تو هم براشون مهم نیست!

و جالبه که این حالت از همون بچگی، تو تمام انسانها وجود داره. وقتی سمت یک بچه میری با ذوق و شوق میخوای بغلش کنی و بوسش کنی و باهاش بازی کنی، شروع میکنه دویدن به سمت مادر یا پدر خودش و اگه خیلی بد قلق باشه شروع میکنه به گریه کردن و بعضی وقتها زدنه شخص مقابل. ولی وقتی با یک بچه خیلی خشک و جدی باشی و بدون اینکه تحویلش بگیری باهاش روبرو میشی، میبینی که خودش کم کم میاد سمتت و شروع میکنه به ارتباط برقرار کردن. البته استثناء هم وجود داره!

حالا این صفت در بچگی رو میگن "غریبی" ولی به نظر شما در بزرگسالی بهش چه میشه گفت؟؟؟ وقتی کسی رو که دوست داری و دلت میخواد هر روز از احوالش خبردار شی دوست داری وقتت رو بیشتر باهاش بگذرونی .... ولی بهت پا نمیده! شما بهش چی میگید؟

| ۱۳۸۸/۸/۱٢ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

بعضی وقتا ما آدم بزرگا خیلی خودخواه میشیم. البته بعضی وقتا که چه عرض کنم.... دیشب با یکی از دوستای مازیار قرار داشتیم تا همراه خانواده بیان خونه ما، قراره کاری بود برای همین مجبور شدیم که هر ساعتی که این مهمون عزیز میتونند، تشریف بیارن منزل ما،ساعت شش مازیار رفت دنبال آرنیکا تا از خونه مادر بزرگش بیارتش ولی از اونجا که تا یک بارون میزنه تمامه قوانین راهنمایی و رانندگی آب میره ، این طفلیها هم سه ساعت تو راه بودند التبه شانس آوردم که قبل از رسیدن مهمونها اومدند. هر دو خسته بودند با چشمهای قرمز و کلی بهم ریخته... معلوم بود که ترافیک خیلی کلافشون کرده بود. دلم نیومد به مازیار غر بزنم که مثلا" اگه یک کم زودتر اومده بودی به ترافیک نمیخورد. مهمانها هم یک ساعت بعد از اونها رسیدند. خوب مسلما" نمیتونستم همون موقع شام رو بکشم. یک ساعتی که گذشت میز شام رو آماده کردم و چیدم. تو تمامه این مدت آرنیکا فقط نق میزد و به پاهای من چسبیده بود. من هم که عجله داشتم سریعتر شام رو آماده کنم تند تند راه میرفتم که آرنیکای مظلوم چندین بار نتونست تعادلش رو حفظ کنه و خورد زمین... دلم براش سوخت بغلش کردم و یک دستی کار میکردم. میز شام آماده شد. آرنیکا هم خسته بود هم گرسنه... ولی متاسفانه موقعی که خسته است هیچی نمیخوره . سعی کردم چند تکیه مرغ به زور بزارم تو دهنش که نصف شب ضعف نکنه ولی سرش رو بر میگردوند و فقط شیر میخواست ... یعنی بهتر بگم آرامش میخواست. از اظطراب من احساس ناراحتی میکرد. شروع کرد نق زدن و گریه کردن و با چشمای خواب آلودش که به زور نگهش داشته بود... با التماس به من نگاه میکرد که تو رو خدا به دادم برس ... دیگه نتونستم تحمل کنم. از مهمانها عذر خواهی کردم و آرنیکا رو بردم تو اتاقش که بخوابونم. یک ربع طول کشید که بتونه خودشو آرام کنه و به خواب بره. ولی تا صبح یکسره رفت. مهمونها تا ساعت دو موندند و من تو دلم از خودم تشکر کردم که زودتر آرنیکا رو از اون وضعیت نجات دادم. البته زود که میگم یعنی ساعت دوازده و نیم شب. ولی باز از دو که بهتره! خجالت

| ۱۳۸۸/۸/٧ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

یک هفت هشت روزی میشه که با مریضی آرنیکا داریم دست رشته بازی میکنیم. چند روزه که بزنم به تخته حالش بهتر شده و خوب طبق معمول باید روی اعصاب من و پدرش اسکی کنه دیگه.... دیروز داشتم لباسها رو اتو میکردم که برای سرتاسر هفته وقت برای کارهای دیگه داشته باشم . اینقدر دور این اتو چرخید که من صبوریم رو از دست دادم و به مازیار گفتم که یکجورایی از اونجا دورش کنه.... خوب اون هم نامردی نکرد و دخترک رو گذاشت تو تختش و حفاظ تخت رو هم بالا کشید ... که باصدای جیغ و داد و فریاد خانمی طرف شدیم. من هم اشاره کردم به مازیار که تحویلش نگیر بذار عادت کنه که باید با خودش و اسباب بازیهاش بازی کنه. وقتی دید هر کاری میکنه نمیتونه ما رو راضی کنه که از تختش بیرون بیاریم. شروع کرد با آسانسور و حفاظ تختش ور رفتن تا بازش کنه ولی وقتی دید به این راحتی ها هم نیست... شروع کرد اشوه ریختن برای پدرش و بوس فرستادن ...که خوب دیگه پدر دیگه!

| ۱۳۸۸/۸/٢ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

دیروز سورپرایز شدم. مازیار ما رو برد رستوران سنتی باربد. بعد همه خانواده اش اومدند اونجا. حدس میزدم چه خبره! بعد هم که موزیک زنده و  آهنگ تولد و کیک و کادو تولد ....

خیلی خوش گذشت البته در کنار مریضی دخترکم!

| ۱۳۸۸/٧/٢۸ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

سه شب میشه که دخترک خواب و خوراک رو از ما گرفته. من نمیدونم چرا همیشه این دختر پنجشنبه ها مریض میشه که ما دستمون از دکترش کوتاه است. بگذریم که مجبور شدیم یک دکتر دیگه ببریمش که تو میدان اقدسیه بود. البته اسم دکتر رو ترجیح میدم نبرم ولی یک عقیده جالب که داشت این بود که شلغم هیچ خاصیتی نداره و فقط مادر بزرگها اونو استفاده میکردند برای خالی نبودن عریضه...!!!!!!!!!!

نظر ایشون این بود که این بیماری دختر ما یک ویروس و فقط باید بهش تب بر بدی ولی متاسفانه بهتر نشده که بدتر هم شده . من خودم حدس میزنم سینه اش چرک کرده. حالا باید امروز ببرمش دکتر خودش تا ببینیم واقعا" چش شده این عروسک قصه ما؟!

 

| ۱۳۸۸/٧/٢٥ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

دیروز موقع برگشتن از خونه مادرم، مازیار پیشنهاد داد که بریم نون بخریم.به نانوایی محل که رسیدیم، آرنیکا اول خواب بود ولی وقتی بیدار شد و پدرش رو دید اول خودشو یک کم لوس کرد بعد دستاشو به سمت پدرش دراز کرد با گفتن ماما ... ماما. البته اینجا تو پرانتز بگم که دخترک به تمامه موجودات رو زمین میگه ماما.... از پدرش خواست که بغلش کنه و از ماشین بیرون ببره.

بیرون رفتن همانا و آتیش سوزوندن.... طول خیابون رو بیش از بیست بار با قدمها تند رفت و برگشت. پدرش هم که بدنبال اون میرفت و میومد تمامه چربیهای بدنش رو سوزوند (به قول خودش) . از مازیار خواستم که با هم بروند داخل نانوایی، چون خیلی سرد بود. یک حاج آقا با لباس فرم مخصوص خودشون هم اونجا بود. آرنیکا شروع کرد زبون ریختن. و حاج آقا فقط آرنیکا رو نگاه میکرد. آرنیکا که خیلی احساس راحتی کرده بود رفت جلو و با عبا حاج آقا شروع کرد دالی موشه بازی کردن و غش غش خندیدن..... حالا در نظر بگیرید حال من و پدرش رو....!

پدرش هر دفعه سعی میکرد که مانع این کار دخترک بشه، با یک جیغ بنفش روبرو میشد. نهایتا" مجبور شد صدای جیغشو تحمل کنه و از اونجا دورش کنه.

چه میکنه این علی دایی!

| ۱۳۸۸/٧/۱٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

تصمیم گرفتم عنوان وبلاگمو عوض کنم ... البته فعلا" گذاشتم "تجربه شیرین"!

ولی شما هم پیشنهاد بدید!

| ۱۳۸۸/٧/۱٩ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

دیروز تصمیم گرفتم به مناسبت روز جهانی کودک، آرنیکا رو ببرم به جشن هایی که از طرف شهرداری اعلام شده بود. خوب از ساعت یازده صبح که از خونه زدیم بیرون بیشتر دنبال جشن یا مراسمی بودم که با شرایط سنی آرنیکا جور دربیاد. فکر کردم که بچه ای به این سن و سال با نقاشی و سفال و خاله شادونه و اینجور حرفا حال نمیکنه. از اونجا که عاشق سگ و گربه است تصمیم گرفتم که ببرمش جشن یوزپلنگ ها که اعلام کرده بودند در پارک ارم برگزار میشه.... اون هم رایگان!!!!

خوب شد نرفتم وگرنه دست از پا درازتر .... فکر کن از این ور دنیا بکوبی بری اونور دنیا بعد مجبور شی تو هونگ آب بکوبی.

یکی از دوستان که زودتر از من اونجا رفته بود بعد از اینکه تمام پارک رو زیر و رو کرده بود با من تماس گرفت و گفت متاسفانه این تبلیغ شهرداری، یک تبلیغ تو خالی بوده. و هیچ برنامه ای برای بچه ها وجود ندارد. حالا پیدا کن پرتغال فروش رو!

بالاخره برنامه ریزیه دیگه خانم! فکر میکنید فقط تو ایران این ناهماهنگیها وجود داره؟ همه جای دنیا بری همینه! مثلا" تو همین آمریکا،  والت دیسنی برای روز جهانی کودک، برنامه ای رو ترتیب داده بود که کودکان آمریکایی با تمامی عروسکهای مورد علاقشون ملاقات داشته باشند وعکس بندازند. البته فکر کنم راوی سنی بوده! مگه میشه طبق برنامه پیش رفت؟ حالا یک چند تا از عکسهایی که این بچه ها انداختن رو براتون میذارم که ببینید در همه جای دنیا این ناهماهنگیها وجود داره! چشمک

 

| ۱۳۸۸/٧/۱۸ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

 از اونجا که امسال، سال اصلاح الگوی مصرفه، از اصراف زیادی بعضی چیزا واقعا" باید جلوگیری کرد.

- از راهنما برای پیچیدن به راست و چپ استفاده نکنید . اولا" که این کار دیگه مد نیست و خیلی وقته که منسوخ شده.دوما" میدونید این چقدر انرژی میبره؟ همینکه دستتو بخوای بیاری بالا و دسته راهنما رو بالا و پایین ببری؟

- وقتی تو خط سبقت با سرعت 40 داری میری، یک ماشین با قدرت تر از ماشین تو با سرعت 120 داره میاد روت نری کنارا. انرژی میبره . تا بیایی بکشی کنار و ...!

-  آشغال های قاقا لی لی هایی که خوردی رو تو دستت نگه ندار،  چون ممکنه دستت خواب بره و این نیروی پتانسیل رو هر چه زودتر به نیروی محرکه تبدیل کن و دستت رو تو هر مکانی هستی باز کن تا آشغالا همونجا بریزه. حیفه بابا اینقدر انرژی صرف میکنی واسه نگه داشتن این آشغالا.

- وقتی میخوای پارک بکنی یک جور پارک کن که کسی نتونه جلو یا عقب ماشینت پارک کنه. با یک فرمون پارک کن، یک وقت عقب، جلو نکنیا، بنزین اضافه مصرف میشه.

- وقتی از ATM پول گرفتی همونجا رسیدتو روی دستگاه  ول کن بذار بمونه. این هم انرژی میبره که برش داری و بندازی تو سطل.......!

 

| ۱۳۸۸/٧/۱٦ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

یک سئوال : کسی میدونه وقتی میگن مهدکودک یک کارته یا دو کارته یا چهارکارت یعنی چی؟

 

| ۱۳۸۸/٧/۱٤ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

نوزده سال بود که نقاشی خانواده سیمسون رو با خودم حمل میکردم روی یک کاغذ کوچک که از ترس اینکه خراب نشه دورش رو با مشمعی جلد کردم درست مثل همون نوزده - بیست سال پیش که دفترچه ها و کتابهامون رو جلد میکردیم چون برامون مهم بودند میخواستیم حداقل تا آخر سال تمیز باشند و اگر سال دیگه خواستیم اونها رو به کسی قرض بدیم بگن صاحبش چقدر آدمه مرتبی بوده...!

بعد از اینکه دوران مجردی رو پشت سر گذاشتم باز هم این نقاشی با من بود رو یخچال خونه چسبونده بودمش.برام هزاران هزار خاطره بود. خاطرات خوب مدرسه، خنده ها، بازیها، گریه ها، جریمه های مدرسه، نمره انظباط ها ی آنچنانی و.... 

دوست صمیمیم بود در اون دوران پر از شور و هیجان، توی دبیرستان معروف بود به شیطون ترین شاگرد مدرسه که هر روز پدرش باید میومد و شفاعتش رو میکرد. درس خون نبود ولی خیلی هنرمند بود نقاشی های قشنگی میکشید درضمن زیبا و خوش هیکل بود آخه ورزشکار هم بود. همون موقع یادمه قهرمان پینگ پونگ منطقه شده بود.

فارغ التحصیل شدیم. بعضی هامون رفتیم دانشگاه، بضعی هامون رفتیم سرکار، بعضی هامون رفتیم خونه بخت... ولی هیچ کس از هیچ کس نشونی نداشت. اول مهر که شد دلم هوای مدرسه رو کرد هوای همکلاسیهام ،هوای صاحب نقاشی.... رفتم تو اینترنت صفحه جستجو گوگول تایپ کردم.. رویا ر... + پینگ پونگ . ناباورانه پیداش کردم  هنوز هم قهرمان پینگ پونگه. تماس گرفتم اطلاعات و شماره محل کارشو گرفتم. زنگ زدم دست و دلم میلرزید ..منو میشناسه؟ پشت تلفن شروع کردم از شعرهای اونموقعش خوندم. مات شد گفت تو کی هستی؟ چقدر صدات برام آشنا است. معرفی که کردم سریع منو شناخت و جیغ کوتاهی کشید. خودش میگفت یک لحظه احساس کردم تو مدرسه ام...

گفتم میخوام ببینمت... و دیدمش دیگه اون دختر زیبا و خوش هیکل نبود مادر دو تا بچه که خودش رو وقف اونا کرده بود، زندگیش بودند، خودش را فراموش کرده بود، شکسته شده بود. ولی با همون روحیه خوش و شیطون. بغلش کردم. بوی مدرسه میداد. بوی خانم واثق (ناظم مدرسه)، بوی کلاس 4/4 تجربی، بوی سادگی، بوی نون و پنیر زنگ تفریح و.... وقتی بهش گفتم نوزده سال صورتش رو توی نقاشیش میدیدم. تعجب کرد. فکر نمیکرد برام اینقدر مهم بوده.

| ۱۳۸۸/٧/۱۱ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

خوب چهار روز در شمال ایران و دو روز در غرب ایران کلی خوش گذشت. فکر کردیم تا این پاییز زیبا بیاد بخودش تکونی بده و خودشو نشون بده یک هفته ای رو سفر کنیم. آرنیکا هم مثل همیشه به من و پدرش کلی حال داد و اصلا" بد قلقی نکرد بجز یک شب که اونم بعدا" فهمیدیم از پسته خام هایی که بنده ناشیانه بخورده بچه داده بودم دل درد گرفته بود. طفلی خیلی خسته شده بود ولی اصلا" به روی خودش نمی آورد و از آنجا که عاشق بیرون از چهار دیواریه با همه چیز خوب بود. خوب این سفر دو روزه آخر که خیلی خوش گذشت. هیچ وقت تصور نمیکردم سنندج یک همچین شهری باشه. بسیار مردم با فرهنگی داشت. یک صدای بوق نمیشنیدی. مهمان نوازی صاحبخانه که خودش بسی جای تعریف داشت. سنگ تمام گذاشتند.

جالب اینجاست که توی تهرون کمتر این روی باز رو میبنی. شاید بخاطر اینکه واقعا" دیگه کسی وقتی نمیتونه برای دیگرون بذاره. از همه مهمتر این بود که در این شهر مثل تهرون استفاده از راهنما منسوخ نشده بود و اون طفل معصومی که دسته راهنما را اختراع کرده حداقل یک کم روحش شاد میشه که تو یک شهرستون توی ایران میتونند از این  دسته به نحو احسنت استفاده کنند.

با اینکه کم بود ولی خیلی خوش گذشت. وقتی برگشتیم آرنیکا تمام این سفر رو برای مادر بزرگش به زبون ژاپنی تعریف کرد.

| ۱۳۸۸/٧/٦ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

خوب پیشاپیش عید فطر رو به تمام روزه داران و غیره روزه داران تبریک میگم. این چند روز تعطیل که ما تصمیم گرفتیم با دوستامون بریم خانه دریا. خوب واسه یک کارمند بی دست و پایی مثله من این جور برنامه های ضرب و العجلی یک کم گیج کننده است. کی وسایل رو آماده کنم؟ کی بارگیری کنم؟ چی بذارم چی نذارم؟ خود آرنیکا یک خاور بار داره... البته نسبت به پارسال همین موقعه که داشتیم میرفتیم مسافرت وسایلش کمتر شده ولی الان هم یک جورایی کارهای مربوط به خودش رو داره.

امیدوارم هر کسی هر جا که هست بهش خوش بگذره.

 

 

| ۱۳۸۸/٦/٢٥ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

وقتی یک موردی در سطح جامعه زیاد میشه ،کسی حوصله دنبال کردنشو رو نداره. مثلا"وقتی تو اینترنت جستجو میکنی هزاران وبلاگ میبینی که مادرها و پدرها واسه دسته گلاشون طراحی کردند. خوب اگه حرفه ای باشه که فبها ولی اگر طرف آماتور باشه مثله خود من نمیتونه مطالب جالب و خوندنی رو ارائه بده. این میشه که کسی حوصله خوندن مطالب تو وبلاگتو نداره و اصولا" یا بهت سر نمیزنه یا اگر سر بزنه دیگه مطالبتو دنبال نمیکنه. البته این خصلت اکثر ماهاست که حوصله نداریم بشینیم و خاطرات دیگران رو که مشابه هم هستند رو بخونیم.به ما چه که بچه فلانی چی میگه؟ چی کار میکنه؟ وضعیت رشدش چه جوریه؟.... بچه هر کس واسه خودش جالبه ولی واسه دیگران ممکنه این جذابیت رو نداشته باشه. بعضی ها هم که باهات رودربایستی دارند میگن وبلاگتو خوندیم چقدر جالب بود .... چه مطالب خوبی... وای آرنیکا چه کارهایی میکنه.... ولی مطمئنی که مطالب رو نخوانده این نظر رو داده اند.

اینو گفتم واسه اون کسانی که به من نظر دادند که تکلیف وبلاگ تو مشخص نیست... این وبلاگ یک مادر و خاطرات بچه شه؟

این وبلاگ یک خانم بیکار و خاطرات بچگی های خودشه؟

این وبلاگ یک روانشناسه؟

این وبلاگ یک آدم شوخه ؟

این وبلاگ یک گوشتکوبه؟......

میخواستم بگم مینویسم واسه دله خودم.. هر چی دلم بخواهد... هر چی که فکر کنم به نظرم جالبه... میخواهد آرنیکا باشه میخواهد مسائل روز باشه یا چه میدونم مسائله روانشناسی....

در هر حال اگه مینویسم نه اینکه نویسنده ام . نه.... این منم یک آدم مثله بقیه آدما که دوست دارند واسه خودشون بنویسند.

دوست دارم عقاید دیگران را ببینم. با مسائل روز آشنا بشم. از تجربیات دیگران استفاده کنم.

خودم که از لحاظ اطلاعات و تجربه اوتم ولی خوب... اون چیزایی رو هم که یاد گرفتم رو مبادله کنم.

 

| ۱۳۸۸/٦/٢۳ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

 

 

زمان چه زود میگذره. میخواهم یک سفر کنم به اعماق تاریخ زندگیم.

یادش بخیر. مدرسه رو میگم . اونموقعه ها برای اینکه بچه ها رو با مدرسه دوست کنند هزار و یک تبلیغ و ترغیب و تشویق میکردند.

 دست در دست مادرها و پدرها میرفتیم خرید. کیف و کفش و دفترچه صدبرگ برای دفتر مشق، شصت برگ برای دیکته و دویست برگ هم که برای ریاضی.

یادم میاد اونموقعه ها وقتی وارد مدرسه میشدیم، دل تو دلمون نبود ببینیم معلممون کیه؟ عینکیه؟ لاغر؟ چاقه؟ خوشگله؟ واقعا" چه چیزهایی برامون مهم بود. ببینیم سالومه رنگ کیف امسالش چه رنگیه؟ مینا کوله پشتی گرفته یا کیف دستی؟ هاله کتونی چسبی گرفته یا بندی؟...

بعد هم که تا می نشستیم سر کلاس منتظر بودیم زود زنگ تفریح بخوره و بریم با بچه ها وسط حیاط کش بازی و لیله.....

از همه مهمتر برنامه های کودک بود که من یکی عاشقشون بودم. بازم مدرسم دیر شد،‌مدرسه موشها، حسنی و....

بعد همه مشق شب و تمرینهای داخل خانه. مامانهای مهربونمون هم که تند تند ما رو تقویت میکردند با کنجد و شادونه و گندم و برنجک....

چقدر دلم اونروزها رو میخواد!

| ۱۳۸۸/٦/۱۸ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

من چه جوری باید سر مدیرم رو شیره بمالم که یک هفته به من مرخصی بده؟؟؟

| ۱۳۸۸/٦/۱٥ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم آرنیکا همه چیزو خوب میفهمه. هیچ وقت احساس نکردم که با یک بچه طرفم. وقتی ناراحتی، با چشماش به چشمت خیره میشه. وقتی عصبانی هستی با معصومیت نگاهت میکنه. وقتی خوشحالی باهات میخنده، وقتی مهمون داری اصلا" مزاحمت نمی شه و خودشو با هر چیزی که دم دستشه سرگرم میکنه. منم سعی میکنم بهش حال بدم و ازش ایراد نمیگرم که اینکار نکن، اینکار بکن، اینو نشکونی، اینو نخوری، باز رفتی سراغ اون... دلم نمیخواد وقتی اون منو درک میکنه کاری به کارم نداره، البته وقتی سرم شلوغه،اذیتش کنم.

ولی برام جالبه که بقیه دوستان براشون این مسئله خیلی غامضه . مثلا" میگن چرا جلوشو نمیگیری، چرا اجازه میدی دست به ظرفها بزنه، چرا وقتی یک چیزی رو میشکونه دعواش نمی کنی،.... عادت میکنه ها ها ها ...

وای مردم از دست این مردم که تو قرن دو هزار و کشک هنوز یاد نگرفتن تو مسائله استراتژیک دیگرون دخالت نکنن.

| ۱۳۸۸/٦/۱٤ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

یکی از دوستهای قدیمیم که تقریبا" هفت هشت سالی هست که با هم هستیم ، پر از انرژی مثبته. هیچ وقت در مورد بدی صحبت نمیکنه. همیشه دیدش به همه مسائل خوب و مثبته . همیشه دوست دارم در کنار چنین کسانی باشم که زندگی رو قشنگ ببینم. چون زندگی قشنگ هست ولی بستگی داره چه جوری بهش نگاه کنی!

قدیما که با هم تور میرفتیم همش خنده بود و خاطره. من بواسطه موقعیتم کمتر به یاد اونروزها میافتم ولی وقتی آذین رو میبینم، منو یاد روزهای خوب و خوش میندازه.

آذین جون همیشه سبز بشی دختر!

| ۱۳۸۸/٦/۱٤ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

تا حالا دقت کردید وقتی میخواهید یک چیزی رو بفروشید هزار بلا سرش میاد. مثلا" وقتی میخواهید ماشینتون بفروشید یا یکی بهتون میزنه یا شما به یکی میزنید یا لنت تمام میکنید یا صفحه کلاژتون دار فانی رو وداع میگه یا...

من که معتقدم اگه یک وسیله ای رو میخواهید شوهر بدید جلوش نگید. چون یکهو جو گیر میشه و از ذوقش براتون جفتک میزنه .

مثله این چهار چرخه های ما که رو هر کدوم انگشت گذاشتیم که بفروشیمشون، یکیشون لوله اگزوزش اومد پایین. اون یکی هم که بلبرینگهای چرخاش استاد شد.

خوب حالا ببینید چی رو دوست ندارید هی جلوش بگید میفروشمت... میفروشمت شیطان

| ۱۳۸۸/٦/۱۱ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

بعضی وقتها فکر میکنم زندگی بدون بچه چقدر لذت بخش است. به این فکر میکنم که موقعی که آرنیکا پیشمه واقعا" تمام وقتمو باید برای اون بذارم چون به اندازه کافی از صبح بی مادری کشیده، پس وقتی به من میرسه باید جبران کنم و اینقدر بغلش کنم که از بوی مادرش ارضا شه البته به قول اطرافیان.
گاهی فکر میکنم که نیاز دارم به خودم برسم. ورزش کنم، یک دوش دلچسب و یک لیوان بزرگ دم کرده گل گاوزبان و آخرش هم جلوی تلویزیون لم دادن و فیلم مورد علاقمو (Desperated Housewives) ببینم . فارغ از هر چه دلهره و نگرانی برای تربیت آرنیکا. فکر اینکه چه جوری براش سنگ تمام بذارم که بزرگ شد واقعا" هیچ کمبودی احساس نکنه.
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو براش تهیه کنم، بهترین مارک پمپرز و شیر خشک و غذای کمکی و غیره و غیره... وای خدایا چقدر سخته ! همش دارم براش برنامه ریزی میکنم چه کلاسی بفرستمش یا خودم چه کلاسی برم که بتونم برای اون مفید باشم، چه اسباب بازی براش بگیرم، کدام بازی هوشی و فکری واسه این سنش خوبه، چه کتابی براش بگیرم.
گاهی دوستام بهم می گن بابا تو خیلی عجولی، این هنوز یک بچه کوچیکه و فقط نیاز داره که ازش مراقبت کنی، به موقع عوضش کنی، غذاشو بدی و به موقعه بخوابونیش ولی باز دلهره آینده نمیذاره راحت بشینم.
باز خدا پدر و مادر آقای پدر رو بیامرزه که تو این زمینه خیلی به من کمک می کنه . گاهی اوقات که اونو میبره خونه مادربزرگش یا با هم میرن بیرون دنباله کارهای آقای پدر، تازه به خودم میام، یک دوری تو خونه میزنم جمع و جور میکنم و بعد .... دوست دارم برم سراغ کتاب مورد علاقم که یکهو سر و کله این شیطونک و پدرش پیداش میشه و دوباره روز از نو و روزی از نو.
البته که اینم خودش شیرینی خودشو داره ولی بدنبال روزهای فراغت میگردم. البته بدون حضور آرنیکا و آقای پدر که نفسم بند میاد و همش دوست دارم زودتر برگردند پیشم و همه با هم باشیم.
| ۱۳۸۸/٦/۱۱ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

تا الان تو blogspot بودم مشکل زیاد داشتم تا اینکه یکی از دوستام پیشنهاد داد اینجا رو انتخاب کن و حالشو ببر. امکاناتش بیشتره، آب و برقش مجانیه ، تازه یک شب در میون هم اینجا شام میدن.

حالا اومدیم تو صف ببینیم چه خبر!!!!

| ۱۳۸۸/٦/٩ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

Design By : shotSkin.com