Lilypie Fourth Birthday tickers من و آرنیکا - تجربه شیرین


























تجربه شیرین

دنیای شیرین مادری

مهر امسال با مهر سالهای قبل فرق میکنه البته برای خانواده ما. امسال آرنیکا برای اولین بار میره مدرسه البته پیش دبستانی یک و امروز جشن مهر مدرسه بود. از چند روز قبل سعی کردم آماده اش کنم ولی خوب تو دنیای خودش بود و هنوز متوجه جدی بودن قضیه نشده بود. صبح که از خواب بیدارش کردم از نظر خودش هنوز هوا تاریک بود و می بایست میخوابید ولی خبر نداشت که از شنبه هر روز به مدت یکسال در تاریکی از خواب شیرین بیدار شه و برای یک روز پر تلاش خودش رو آماده کنه. زوده! همه میگن زوده ولی خوب گردنمون افتاده دیگه . باید عادت بکنیم به این روزهای پر تلاش هم من هم پدری و هم دخترک کوچکمون!

 ساعت هشت و نیم رسیدیم مدرسه تمامی معلمها شالهای رنگی به دور گردنشون داشتند که هر کدام از این رنگ ها نشانه یک کلاس بود و کلاس آرنیکا "بنفش " معلم آرنیکا با شال بنفش رنگش جلو اومد و به آرنیکا و ما خوش آمد گفت و یک پلاک که اسم آرنیکا روش نوشته شده بود با یک روبان بنفش رنگ به گردن آرنیکا انداخت. آرنیکا هنوز خودش رو پیدا نکرده بود و مات و مبهوت همه رو نگاه میکرد از اینکه این همه بچه با یک مدل و یک رنگ لباس میدید متعجب بود ولی حرفی هم نمیزد. خودش رو سپرده بود به این جریان. کنجکاوانه همه کس و همه چیز را دنبال میکرد. نمیدونست اینجا دنیای بازیه یا ؟؟؟؟؟ در هر حال احساس میکرد همه چیز مصنوعیه. نمیدونم چرا جذب محبتها و خنده های مربی ها نمیشد. انگار خودش احساس میکرد اینجا پایان دوران کودکی است و واقعا" هم بود.

 

بعد از خوش آمد گویی از بچه ها میخواستند که سر میزهای کوچیک بشینن و هر کس به اسم خودش یه حلقه ای درست میکرد که این حلقه رو به یک زنجیر کاغذی وصل میکردند و اسمش رو گذاشته بودند زنجیره دوستی بعد از این مرحله هر بچه ای سر میز فرفره میرفت و یک فرفره و بعد سر میز پروانه و یک پروانه برای خودش درست میکرد. بعد هم زنگ مدرسه رو دو تا از بچه ها زدند و بچه ها از زیر قرآن رد شدند و رفتند به سمت کلاسها و معارفه معلمها در هر کلاس سه مربی (زبان و مربی اصلی و کمک مربی) حضور داشتند که اونجا با والدین بچه ها صحبت میکردند و در مورد برنامه های کلاسها و مدرسه توضیح میدادند.

 

از یک طرف خوشحالم از اینکه احساس میکنم دخترم بزرگ شده و به مدرسه میره از طرفی دوریش رو نمیتونم تحمل کنم. مدرسه آرنیکا مدرسه بسیار جدی ایه و سعی داره که بچه رو مستقل بار بیاره اقتدار رو در چهره و رفتارهای معلمها به وضوح میتوان دید و من مادر یه جورایی یعنی بد جوری ازشون حساب میبرم وای به حال این کوچولو های نازنین و این بچه ها هنوز نیاز دارند که تکیه کنند.

چه کنم که مجبورم به دخترم بفهمونم که جامعه خیلی خشن تر از این حرفاست. 

در هر حال سعی میکنم به همه چیز مثبت نگاه کنم و فقط به فکر این باشم که دخترم میخواهد بزرگ شه. و فقط میگم:

نفسم اولین روز مدرسه ات مبارکت باشه و امیدوارم همیشه در مراحل زندگیت موفق باشی.

مامان همیشه دوستت داره و همیشه بهت فکر میکنه حتی موقعی که در کنارش نیستی.

| ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

تقریبا" یک ماهه پیش آرنیکا رو برای کنسرت مهرماه به مناسبت روز جهانی کودک در گروه کر انتخاب کردند. نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی تمام فشار تمرین این کنسرت روی منه چون چهار روز در هفته باید آرنیکا رو ببرم آموزشگاه و دو ساعت هم اونجا بشینم و با مامانهای دیگه گپ بزنم تا این زمان بگذره. پنجشنبه هفته پیش یعنی شانزدهم اولین تمرین کل گروه بود و ما هم در تمرین حضور داشتیم و عجب هنریست این موسیقی...... آرنیکا کوچکترین عضو گروه کنسرته چون اصلا"‌بچه های زیر پنج سال رو اصولا"‌در کنسرت نمیارن ولی به قول مربی کر چون آرنیکا خوب میتونه هندل کنه آرنیکا رو هم انتخاب کردند ولی خوب چون هنوز برای اینکارا یه کم کوچولوئه هنوز نمیدونه چطور خودش رو با همه منطبق کنه دائم در حال قر دادن و حرف زدن با اطرافیانشه! ولی کلا" خوبه و بنده هم کیفور که دخترک رو در این حال میبینم!

این ترم شنای آرنیکا هم تمام شد و کرال و قورباغه رو تکمیل کرد در ترم جدید قراره که شیرجه و زیر آبی با مربی تمرین کنه! بهش افتخار میکنم خیلی... تقریبا"‌تو شنا هیچ وقت کم نمیاره.

چند وقت پیش یه غر کوچولو اومد که همه چیز رو دارم چپکی میبینم بردمش چشم پزشک و چک آپ مجدد. و خوشبختانه دکتر گفت شماره چشم بالا نرفته و خیلی خوب داره جواب میده. جدیدا"‌خودش که صبح ها بیدار میشه عینکش رو خودش به چشمش میذاره. و میگه وقتی عینک میزنم همه چیز رو بزرگ میبینم احتمالا"‌منظورش اینه که واضح تر میبینه و دکترش هم میگه اگه با عینک خوب نبینه همکاری در زدنش هم نخواهد داشت.

برنامه رادیو هم فعلا" لغو شده چون آرنیکا از بیست و هشتم شهریور دیگه میره مدرسه البته پیش دبستانی. به همین دلیل برنامه هاش رو یه کم سبک کردم چون احساس میکنم سال تحصیلی سنگینی خواهد داشت و علیرغم حرفهای زیادی که در مورد مدرسه اش شنیدم و تقریبا" داشتم از ثبت نامش در این مدرسه پشیمون میشدم. دیروز خبر قبولی دختر دایی خودم رو در رشته مهندسی پلیمر روشنیدم که فارغ التحصیل همین مدرسه است البته ممکنه ربطی به مدرسه نداشته باشه ولی کلا"‌خروجی دانشگاهی خوبی داره. خیلی ها هم پیشنهاد مدرسه مشارکتی رو دادند ولی با تحقیقاتی که کردم ترجیح دادم در مدرسه پذیرفته شده آموزش و پرورش آرنیکا رو ثبت نام کنم.

دخترکم جدیدا" شعر و قصه های من در آوردی میگه لذت میبرم وقتی این همه خلاقیت در تعریف داستانهاش رو میشنوم. به من میگه "مامان کاش میتونستم مثله پروانه ها پرواز کنم" در پست بعدی داستان زیبایی رو که چند وقت پیش برام تعریف کرد رو خواهم نوشت.

از اونجا که این دو هفته پایانی شهریور خیلی برنامه ها فشرده است احتمالا" باز مدت طولانی نتونم بنویسم.

| ۱۳٩۱/٦/۱٩ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

بالاخره آرنیکا رو پیش دبستانی یک ثبت نام کردم تو یکی از همین مجتمع های آموزشی دخترانه که خیالم راحت باشه که برای دبستانش دوباره دنبال مدرسه نگردم. هر کی به ما رسید یه چین و چروکی به صورتش انداخت و با یه قیافه حاکی از دلسوزی گفت وای آخه الان زوده برای این بچه؛  گناه داره، پس کی بازی کنه و.........!!!!

حالا واقعا" نمیدونم که این حرفا از دلسوزیه یا نه!! ولی تا اونجا که من میدونم خیلی از بچه هایی که مهد میرند حداقل 99 درصدشون در همون مهد، پیش دبستانی رو میگذرونن. حالا چرا از نظر همین آدما برای آرنیکا زوده، فلسفشو نمیدونم!!!!

در هر حال فکر میکنم کاری که من کردم خیلی بهتر از کاری ائه که الان دارم میکنم. اون موقع حداقل بچه از صبح که بیدار میشه تا ساعت 3 تو یک مکان داره آموزش میبینه. نه مثل الان که از صبح بیدار میشه از محمودیه میره اکباتان از اکباتان میره آفریقا از آفریقا میره سید خندان و همینطور تا آخر هفته کل نقشه تهران رو دور میزنه!

و اما از کلاس نمایش خلاق و نقاشی بگم که خیلی پیشرفتش خوبه و به قول مربی نمایش خوب بلده فیلم بازی کنه. به مربی اش گفتم کلا" بازیگر خوبیه . چند روز پیش که از این ویروسهای تابستونی گرفته بود بردیمش بیمارستان کودکان تهران. اومدند ازش خون بگیرند خودشو زد به خواب. من بیرون بودم گفتم الانه که جیغش کل خیابون طالقانی رو تخریب کنه ولی با کمال تعجب صدایی ازش در نیومد. پرسنل آزمایشگاه شروع کردند تعریف و تمجید که چه دختر شجاعیه ....بعد که سوزن رو از دستش در آوردند چشمش رو باز کرد و گفت: من کجام ؟ اینجا کجاست؟؟؟

یه وقتایی هم میره رو میز ناهار خوری اونم با کفشهای پاشنه بلنده مادر فلک زده بعد هم ادای این خوانندگان اونور آبی رو در میاره و خودش، خودش رو معرفی میکنه به جای این مجری برنامه امریکن آیدل بعد شروع میکنه انگلیسی بلغور کردن و خوندن!

خدا به داد ما برسه با این نسل!

 

| ۱۳٩۱/۳/٢٥ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

امروز دخترک سه سال و ده ماه و سه روزه شده. تو این سن کی دنبال مدرسه برای بچه اش میگرده!‌ باید بگم خیلی ها! منم یکی از اونا. امروز بعد از یه هفته دوندگی فهمیدم که ثبت نام در پیش دبستانی برای آرنیکا خانم دیر شده و چند مدرسه ای که براش در نظر داشتم همگی ثبت نامشون رو حتی برای بچه های نیمه اول هشتاد و هفت انجام دادند. امروز رفتم بست نشستم آموزش و پرورش منطقه یک تا بلکه بتونم یه مدرسه خوبی که هنوز ثبت نامشون تموم نشده رو برای آرنیکا پیدا کنم!

بماند که واقعا" از این آموزش و پرورش آبی برای هیچ هموطنی گرم نمیشه.... دو تا لیست مدارس دولتی و غیر دولتی بهم دادند گفتند برای مدرسه دولتی که هیچ انتخابی ندارید و باید به نزدیکترین مدرسه دولتی محل سکونتتون مراجعه کنید. برای مدرسه غیر دولتی هم که باید برید ببینید کدومشون فرزند شما رو قبول میکنند!!!!!!!!

خوب از اونجا که هیچ مدرسه دولتی از نظر آموزش و پرورش بد نمیشه. ما هم سعی میکنیم پوزیتیو باشیم و به همه چیز مثبت نگاه کنیم . اگه اینجوری نگاه کنیم که یعنی دخترک ما هنوز یه دو سال دیگه وقت داره.

اگه بخوام مدرسه غیر دولتی بنویسم که دخترکم وقتش تموم شده!

نمیدونم چرا هر چی میگذره همه چیز سخت تر میشه! طفلکی آقای پدر هم مجبور شده تمام کار و زندگیش رو بذاره زمین و پا به پای ما از این مدرسه به این مدرسه سرک بکشه. هل برش داشته که نکنه بچه اش رو هیچ جا ثبت نام نکنند البته منم هم کلی دلداریش دادم و گفتم بابا نهضت سواد آموزی برای همین بچه هایی که والدینشون دیلی دارند دیگه!

دخترک بیچاره هم نمیدونه دلیل این همه خیابون گردی چیه؛ خسته و بی حوصله است. امروز عصر بنده مشغول تماشای سریال مورد علاقه ام بود که با جدیت تمام اومد و تلویزیون رو خاموش کرد. گفتم ",ا چرا تلویزیون رو خاموش میکنی" میگه:" بسه که نان استاپ صحبت میکنه. میخوام ریلکس کنم "

| ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

روزها بلند شده هر چقدر هم سعی میکنم زمانهای آرنیکا رو با کلاسهای مختلف پر کنم ولی همیشه عصر ها حوصله اش سر میره و بهونه های مختلف میگیره. تصمیم گرفتم از این به بعد بجای صبح ها،عصرها برم باشگاه انقلاب تا آرنیکا هم علاوه بر اینکه عصرهاش پر بشه یک کم ورجه وورجه براش خوبه، هم شبا خوب میخوابه هم خوب میخوره. چند تا کلاس رو هم اونجا پیگیری کردم ولی گفتند براش خیلی زوده. البته آکادمی تنیس اصولا" دست رد به سینه هیچ نوع ثبت نامی نمیزنه و گفت میتونه تو کلاسهای تنیس شرکت کنه ولی مربی اسکواش کودکان شدیدا" رد کرد و گفت جثه اش برای هم تنیس و هم اسکواش کوچیکه. سوار کاری هم که زیر پنج سال اصلا" قبول نمیکنه. تنها جاهایی که براش مناسب بود مدرسه اسکیت و ژیمناستیک یا باله بود که براش تکراری میشد. چون روزهای سه شنبه و پنج شنبه اسپین باله میره! بنابراین به پیاده روی ساده تو جاده سلامتی اکتفا کردیم  تا یک کمی بزرگتر شه و فقط عصرها میبرمش پیاده روی. ازش میپرسم آرنیکا خوش گذشت پیاده روی میگه "بله" میگم " خوب خوشحالم که بهت خوش گذشت" میگه "إإإإإإإإ مطمئنی که خوشحالی؟!"

 از شنبه هم کلاسهای جولی فونیکس شروع شده. خیلی خوشحالم که این کلاس رو دوست داره . البته خوشبختانه میس سوزان هم خوب جلبش کرده و براش یک موجود اسرار آمیز شده که چرا فارسی صحبت نمیکنه! سئوالهایی که جواب دادنش برام خیلی سخته. بهش میگم خوب چون فارسی بلد نیست میگه چرا بلد نیست میگم چون ایرانی نیست میگه یعنی چی ایرانی نیست. میگم یعنی خونه شون ایران نیست. میگه پس کجاست میگم انگلیس! میگه انگلیس دیگه چیه میگم انگلیس یه کشوره میپرسه " کشور یعنی چی؟!" و من .....اوه

بعد از ظهر تصمیم دارم که بخوابونمش. میگم آرنیکا بخواب که عصر سر حال بشی میگه اول یه قصه بگو. شروع میکنم یه قصه براش تعریف کردن میگه "نه این قصه رو نمیخوام قصه موش خرما رو بگو" شروع میکنم یه قصه من در آوردی که توش موش خرما داشته باشه. یه نه کشیده تحویلم میده و میگه "نه این قصه موش خرمای توه ! قصه موش خرما خاله راضیه (مربی مهد) رو بگو" میگم من بلد نیستم تو تعریف کن. بغلم میکنه و میگه "عزیرم اشکال نداره هروقت بری مهد یاد میگیری!".

خدا رحم کرده که دیگه مهد نمیره وگرنه الان فکر میکرد نسبت به ما پی. اچ. دی داره.

از هفته دیگه میخوام دو روز در هفته ببرمش موسسه آوند. تعریف آوند رو خیلی شنیدم ولی شنیدن کی بود مانند رفتن!!!!!!!!! البته من بیشتر دوست داشتم که کلاسهای شاهنامه خوانی بره ولی خوب باید عضو بچه های مهد باشه و ظاهرا" این کلاسها فقط برای بچه های مهد برگزار میشه! البته مطمئنم از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر زمان زیادی برای بچه هاست. والا اون موقع که من خودم کارمند بودم و مجبور بودم از ساعت هشت تا چهار کار کنم از ساعت دو به بعد  نان استاپ ساعت نگاه میکردم و تمام اون شش ساعت یه طرف این دو ساعت آخر جون میدادم. برای همین فکر میکنم بچه ها هم اذیت میشن. البته وقتی به مسئول آوند گفتم این مدت زیاده و بچه ها خسته میشن؛ اظهار داشت که اونها رو بعد از ناهار ماساژ میدن تا خسته نشن بعد هم روزهای چهارشنبه یوگا دارند؟!!!!!

یادتونه ما مدرسه میرفتیم همین قدر ما رو تحویل میگرفتن اگه درس نمیخوندیم آبنبات قیچی میدادن نمره نمی آوردیم جایزه بهمون میدادن خسته میشدیم از مشق نوشتن ماساژمون میدادن......

 

| ۱۳٩۱/٢/۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

امروز تصمیم گرفتیم یه سری به پارک زیبای نزدیک کلاس نقاشی آرنیکا بزنیم . با توجه به اینکه فروردین در حال اتمامه و از اول اردیبهشت کلاسهای آرنیکا پیایی شروع میشه و دیگه شاید وقتی برای گردش و تفریح در این هوای خوب و زیبای بهاری رو پیدا نکنیم. نقطه به نقطه شهر زیبایی و لطافت رو میشه حس کرد. صبح سرد بود ولی آفتاب دلچسب بهاری بیشتر بهمون انگیزه داد که کلاسهای خودم رو کنسل کنم و هر چه زودتر بزنیم بیرون! یکی دو بار که آرنیکا رو بردم کلاس نقاشی، و خوب تو این دوساعت از فرط بیکاری مجبور میشدم که پیاده روی کنم این پارک که با سلیقه خاصی گلکاری شده بود رو کشف کردم. تصمیم گرفتم ایندفعه که خواستم آرنیکا رو بیارم کلاس حتما" دوربین عکاسی رو هم بیارم و کلی از عکس از این زیبایهای طبیعت بگیرم. حظ کردم حیف که این پرشین بلاگ زیاد همکاری نمیکنه وگرنه کل عکس ها رو میذاشتم اینجا. پیشنهاد میکنم که حتما" برید و از نزدیک خودتون لذت ببرید!

 

 

اصولا" آرنیکا هم با هر چی لباس آستین دار و یقه دار و پاچه دار مشکل داره. خوب لباس تابستونی با یه کاپشن زورکی باعث شد امروز یه کمی احساس سرما کنه!

خوشبختانه یا متاسفانه چون هوا یه کمی سرد بود پارکی که همیشه این موقع روز شلوغ و پر بچه بود خالی خالی بود البته زیاد خوب نبود چون اولش آرنیکا وقتی دید که تمام وسایل بازی رو بدون هیچ دردسری میتونه استفاده کنه خیلی احساس خوشحالی کرد ولی بعدش کم کم حوصله اش سر رفت و دلش میخواست که حتما" یه هم بازی داشته باشه! تصمیم گرفتیم یه پارک دیگه بریم که بچه ها اونجا باشند. تقریبا" یکسالی میشه که آرنیکا رو پارک نبردم تابستون پارسال که گفتند اشعه خطرناکه پاییزش که حساسیتش خطرناکه و بالاخره زمستونش هم که هواش خطرناکه. خلاصه بعد از یکسال دخترک رو پارک بردن همین میشه که دخترک نحوه بازی با گروه رو یادش بره. اولش رفت روی پله های سرسره نشست و بچه ها رو با حسرت نگاه کرد هر بچه ای که از پله بالا میرفت یه ضربه ای به دخترک میزد. کم کم داشت بهش بر میخورد و بلند شد اومد سمت من و گفت مامان اینا با من دوست نمیشن تو بیا بهشون بگو با من هم دوست بشند .

طبق معمول مجبور شدم پا در میانی کنم و از بچه ها بخوام که با آرنیکا دوست و همبازی بشند. خوب حالا دوست شدن تو این سن پایانی نداره و دلشون نمیومد از هم جدا بشند. آرنیکا واقعا" بعضی جاها میخواد به من ثابت کنه که بزرگ شده. درسته که دوست نداشت از دوستاش جدا بشه و پارک رو به راحتی ترک کنه ولی با کمال تعجب از من خواست که دیگه برای امروز بسته، بریم خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

این وسیله بازی مورد علاقه آرنیکاست که علیرغم اینکه حالش رو بد کنه ولی نمیتونه سوار نشه!

دیشب با یکی از دوستانم صحبتی سر وضعیت ثبت نام بچه ها برای پیش دبستانی و مدرسه داشتیم. البته برای دخترک من هنوز یک کمی زوده ولی بعضی وقتا هم زود دیر میشه. مثله اینکه وقتی خواستم تو یکی از این مهدهای بین المللی ثبت نامش کنم گفتند زوده زوده ولی وقتی زمانش رفتیم گفتند متاسفیم پر شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینه که میخوام حواسم رو جمع کنم که سر پیش دبستانی و دبستان یه همچین بلایی سرم نیاد. از شنبه که کلاسهای آرنیکا شروع بشه و وقتم آزادتر بشه تصمیم دارم به چند تا مدرسه پیشنهادی سر بزنم و از نزدیک آموزشها و کادرشون رو ببینم! اگه کسی پیشنهادی داره بهم بده بخصوص مادرهایی که تجربه های سنگینی در این خصوص دارند!

یکی دو هفته پیش رفتم کانون پرورشی که اسم آرنیکا رو برای نمایش خلاق بنویسم که گفتند باید بالای 4.5 سال باشه . ما هم دست از پا درازتر برگشتیم. ولی مربی نقاشی یه مربی رو بهم معرفی کرد که واقعا" معرکه است و از اینکه با چنین شخص مجربی آشنا شدم واقعا" خوشحالم و قرار شده از پایان اردیبهشت به بعد کلاسهای نمایش خلاق رو بصورت خصوصی برگزار کنه. و اینم از اون کلاسهایی خواهد بود که در آینده هم آرنیکا و هم من موثر خواهد بود. تو این کلاسها هوش کلامی و اجتماعی بچه خیلی تقویت خواهد شد. البته لزوما" بچه ها وارد کار هنری نخواهند شد ولی مهارت برقرار کردن ارتباط و روابط عمومی بچه ها تو این کلاسها بالا خواهد رفت. حاضر جوابی مثبت (حضور ذهن) جز عناصری که تو این کلاسها روش خیلی تاکید میشه! البته یه کلاس دیگه ای به اسم "فلسفه برای کودکان" هم معرفی کردند که برای بچه های بالای بنج ساله که بدم نمیومد سری هم به اونجا بزنم!

خلاصه اینکه از هفته دیگه روزهای شلوغی پیش رو خواهیم داشت! برای همین امروز رو به خودمون مرخصی دادیم و رفتیم تغذیه روح!

 

| ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

به شدت به در و دیوار زدیم که سه روز قبل از سال تحویل بریم شمال. خوب شنبه اش که جاده ها به خاطر برف و بوران بسته شد. قرار شد که یکشنبه راه بیافتیم ولی شنبه شب با یک پدیده بسیار پر اضطراب روبرو شدیم و اون هم مریضی آرنیکا و طی کردن بی سابقه بین بیمارستان کودکان تهران و مرکز طبی کودکان بود. بگذریم که بر من و پدرش چه گذشت؛ فقط از خدا میخواستم که این بچه به حالت عادی برگرده. بعلت اینکه مجبور شدیم بخاطر این اتفاق تهران بمونیم تقریبا" هیچ آمادگی برای سال جدید و تحویل نداشتیم و هنوز سفره هفت سین نچیده بودم. شب قبل از سال تحویل عجله عجله با عاریه گرفتن مواد هفت سین از مامان بتول و رباب جون تونستم یه نیمچه سفره ای بچینم. خوب مطابق همیشه سفره آبی فیروزه ای چیده شد ولی نمیدونم چرا با اینکه سفره هفت سین کامل بود ولی احساس خلاء میکردم. صبح تحویل که از خواب بیدارم شدم به سرعت همه رو از خواب بیدار کردم و لباس به تن نشستیم سر سفره تا سال تحویل شد به محض تحویل شدن سال بدو بدو رفتیم خونه علا بابا چون شب قبلش با مهربان مادر شوهر تمام مراحل بیمارستانی رو طی کردیم و واقعا" خدا خیرشون بده که اگه ایشون نبودند واقعا" تو این بیمارستانهای بی سر و ته و بی برنامه تهران دستمون به هیچ جا بند نبود. قول داده بودیم که موقع تحویل با هم باشیم ولی خوب نرسیدیم برای همین تا توپ تحویل رو زدند ما هم پریدیم سوار ماشین و به سمت خونه علا بابا!

آرنیکای بی حوصله در بستر بیماری! تعجب

 

این هم آرنیکا سر سفره سین خونه علا بابا!

 

خلاصه روز سوم فروردین با انجام چند آزمایش و سونو از سلامتی دخترمون مطمئن شدیم.  و شب همون روز هم رفتیم تولد خاله مانیا که از قبل دعوت کرده بود و ما حضورمون رو منوط به بهبود آرنیکا کرده بودیم. بماندکه دخترک با آرسام چه آتیش هایی سوزندن!!!!!!!!

ژست دخترک مریض ما رو باش که همه نگرانشن الی خودش!

آرسام و آرنیکا در حال دعوا و کتک کاری بودند تا بنده رفتم تو اتاق بهشون سر بزنم این ادا رو در آوردند که یعنی ما دعوا نمیکنیم!!!!سوال

تو شش و بش بودیم که بریم مسافرت یا نه که بالاخره تونستم دکتر فوق تخصص آرنیکا رو پیدا کنم. خوب بعد از تائید ایشون تصمیم گرفتیم که به برنامه مسافرت برسیم و تازه روز پنجم با برادرم و خانواده اش  بخصوص علاء شیطون و قلدر و مامان بتول و خاله شیما رفتیم خانه دریا.

آب و هوای بهاری خانه دریا حس تازگی و زندگی دوباره به من با اون روحیه درب و داغون میده و جالبه که به دخترکم هم همین حس رو میده. چون به محض اینکه رسیدیم ویلا؛ لباس در آورده درنیاورده پرید وسط خیابون که بریم دریا بریم دریا!

آرنیکا روی درخت مورد علاقه اش!

جواهرات طرف رو فقط داشته باشید!

دهم فروردین برگشتیم تهران و رفته بودیم تو مایه های دپ که عمو کامبیز تماس گرفت و یه برنامه تفریحی چیدیم و رفتیم توچال از اونجا هم رفتیم بولینگ باشگاه انقلاب و آخر شب هم رفتیم خونه عمو کامبیز اینا و همون شب برنامه سیزده بدر رو با عمو کامبیز اینا و عمو مهدی اینا چیدیم و از اونجا که فقط میخواستیم بریم تو طبیعت رفتیم تپه های سوهانک. جای قشنگی بود تقریبا" تمام تهران زیر پاهات و اکسیژن خالص و باربیکیو و از این جور حرف ها!

| ۱۳٩۱/۱/۱٦ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

دختر گلم خیلی وقته که برات ننوشتم فکر نکنی که مهم نبوده برام ؛ بذار به حساب سر شلوغم!

از موقعی که آرنیکا مهد میره به نظر میرسه که وقت بیشتری داشته باشم و دارم ولی وقتم رو بیشتر برای آموزشهای خودم گذاشتم. برای همین کمتر مینویسم. و کمتر پای وبلاگ نویسی میشینم!

 ولی از آرنیکا بگم که کلی تغییر کرده. بزرگ شده قد کشیده عاقلتر شده! بعضی وقتا خیلی به هم نزدیکیم ولی گاهی هم میخواد مستقل باشه و برای خودش باشه ازم دور میشه و ساعتها بدون نیاز به من با خودش سر میکنه! شیرین زبونیهاش که آدم رو دیوونه میکنه بعضی وقتا فکر میکنم خیلی از مسائل رو متوجه نمیشه ولی در کمال ناباوری جوابهایی رو به ما میده که اونوقت میفهمیم این ماییم که خیلی چیزها رو متوجه نمیشیم!‌ بهش میگم آرنیکا زودباش کلاهت رو بپوش دیر شده میگه " مامان کلاه رو که نمیپوشن سر میذارن اینقدر تند تند میگی اشتباه میگی" . حاضر جوابی های به موقعش نشون میده که دیگه نمیشه سرش رو گول مالید!!!!!!!!!

چند وقته که بشدت مشغول آماده شدن برای جشن نوروز شده یه دگلمه ای رو باید حفظ کنه که من یکی بعد از این همه تمرین با اون نتونستم حفظ بشم ولی ماشاال... به این قدرت حافظه این نیم وجبی ها.... خوب از یه طرف هم که شعر دسته جمعی و بعد هم که نقش راوی رو تو تئاتر بازی میکنه جالبه برام که همه ایناها رو هم زمان داره روش کار میکنه. حالا اینا رو ما در حد حرف از زبون مربیاش شنیدیم باید ببینم که یازده اسفند که جشن شون هست چه آش شعله قلمکاری قراره از آب در بیاد. جشن شب چله چیز خوبی از آب در نیومد البته اجرای بچه ها حرف نداشت شعر قشنگی که حفظ کرده بودند و ننه سرما اینجور چیزها؛ علیرغم هماهنگی قبلی هیچ کدوم از بچه ها غیر از آرنیکا لباس سنتی تنشون نکرده بودند. ظاهرا" مادر بچه ها از اینکه مهد درخواست کرده بود که برای بچه ها لباس سنتی تهیه بکنند شاکی شده بودند و بنابراین مهد هم بطور کلی از طرحی که داده بود پشیمون شده بود ولی من چون خودم و مامانم با هم لباس آرنیکا رو دوخته بودیم و کلی زحمت کشیده بودیم آرنیکا رو با لباس محلی فرستادم جشن! ولی اجازه نداده بودند که دوربین ببریم و ازشون عکس بگیریم. ولی این یه عکسی که خود مهد گرفته بود من هم تقلب کردم و از روش دوباره عکس گرفتم !  نیشخند

البته این لباس در عکس توسط خود مهد تهیه شده که انصافا" خیلی قشنگ بود. از مزایای این جشن ها اینه که این بچه ها با مراسم و سنتهای ایرانی آشنا میشن. مثلا" الان چند وقته که به من میگه "مامان کفش شب عید برام بخر لباس شب عید برام بخر" یا اینکه دوست داره برای ایام عید "خونه بتکونی" اتاقش رو خودش بکنه!!!!

 از دوشنبه هفته پیش دوباره کلاسهای تخصصی نقاشی و خلاقیتش رو که تقریبا" دو سه ماه تعطیلش کرده بودیم شروع شده. و همچنان خیلی فعال و پیگیر این کلاسهای رو دنبال میکنه و جالبه که جدیدا" دارند روی درست کردن ماسکهای مختلف با کاغذهای رنگی کار میکنند. ماسک زیر با موهای دم موشی سبز با اسم "ترتلی"

 

ماسک آدمک با موهای سبز یه ور . البته اسم این ماسک رو گفت که اینقدر اسمش انتزاعی که من اصلا" نمیتونم بنویسم !

اینهم بادبادک ساخته شده در کلاس نقاشی!

 ا

 و اینهم پاپت موشی شکل!

اینهم محل زندگی آرنیکاست که یه ساختمونه و یه درخت کاج با یه خورشید وسط آسمون!

پرنده و طاووس و غاز غازک با استفاده از دست

 

 نقاشیش خیلی حرفه ای تر شده. قبلا" اهمیتی نمیداد که به کارهاش دقت کنیم و یا در موردش صحبت کنیم ولی جدیدا" خیلی دوست داره که کارهاش رو به دیوار اتاقش بچسبونیم و در موردش صحبت کنیم! من واقعا" به مربی نقاشی و خلاقیتش ایمان دارم یعنی وقتی پیشرفت آرنیکا رو میبنم بهش ایمان میارم.

گرگ در چمنزار

 آکواریوم ماهی ها با مرجانها و گیاهای ته آکواریوم

 

اینهم یه نمونه از کارهای کلاژ

کلاسهای موسیقی هم همچنان ادامه داره و الان که تقریبا" ترم سوم هستند دیگه دارند کم کم آموزش بلز رو شروع میکنند. چهارشنبه هم که بچه های هنرمند آموزشگاه ودا در سالن اندیشه کنسرت ویژه موسیقی فجر رو داشتند که باید بگم شاهکار بود. بخصوص رقص باله بچه ها که واقعا" حرف نداشت و واقعا" از مسئولین و مربیان به این قدری کمتر از این هم انتظار نمیرفت. بماند که مسئولین تالار اندیشه به نظر خیلی آماده نبودند. و از نظر نور و صدا در ضعیفترین حد ممکن عمل کردند ولی خود گروه واقعا" گل کاشتند و من یکی که به ایرانی که همچین گلهای هنرمندی رو داره افتخار میکنم.

 

| ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

آرنیکا از اول آبان دوباره رفت مهد کودک و بنده هم میتونم یه نفس راحت بکشم یا حداقل یه دستشویی بدون دلهره برم یا یه تلفن بدون مزاحم و یه وبلاگ نویسی بدون دخالت دستهای کوچکی که تک تک دکمه های کی برد رو میخواد لمس کنه! 

 خوب قبلا" یه پونزده روزی رفت ولی بواسطه بیماری دیگه نرفت. اینبار تصمیم گرفتم که بطور جدی و پیگیر بفرستمش مهد و با اینکه طی این یه هفته هر روز که از خواب بیدار میشه ادا و اصول داره ولی من با جدیت تمام میگم این اجباریه و باید بری!!!

روز دوم هم خانم تصمیم گرفتند برای بچه های کلاسشون کیک شکلاتی خوشمزه درست کنه که القصه مادر بیچاره تمام خونه و وسایلش رو با جون و دل در اختیار دختر هنرمند قرار داد و یه کیک خوشمزه پخته شد البته همراه یه خونه تخم مرغی و آردی. به این میگن آموزش خلاق کودک محور ... البته فکر کنم!

 

و اما نظر مربی کلاس اینه که آرنیکا نسبت به بچه های کلاس از خیلی جهات بالاتره خوب وقتی ننه قربان سر تا سر هفته با یه راننده خصوصی تحصیل کرده به کلاسهای مختلف تشریف میبردند بالاخره یه جا باید نتیجه بده دیگه! 

همزمان با مهد مجبوره کلاسهای موسیقی و شنا و هنر و خلاقیتش رو بره تا اگه خدا بخواد یه جا تموم بشه . خبر خوب هم اینکه کلاس موسیقی ودا که مدیریتش با سرکار خانم سودابه سالم هست به زودی یه شعبه تو همین مناطق خواهد زد و فکر کنم که برای من یکی که میکوبیدم و تا اکباتان میرفتم خیلی مسرت بخش باشه! چون دوست ندارم بین کلاسش فاصله بیفته ولی اگه تو زمستون و برف و بارون باشه روی من یکی که اصلا" نمیشه حساب باز کرد!

خلاصه اینکه خودم هم دارم کلی حال میکنم. روزی یه ربع مراقبه میکنم و بعد هم یه قهوه و کتاب مورد علاقه رو محکم به آغوش میکشم و بالاخره بعد از سه سال خودم میشم!

این هم یه سری از عکسهای روز جهانی کودک تو خانه هنر! آرنیکا خانم اینجا از دست مربی ها فرار کرد و متاسفانه یه نیم ساعتی همه مسئولین اونجا رو نصف جون کرد! ولی بالاخره بالای سرسره تونلی پارک خانه هنر پیداش کردند.

 

 

برنامه های روز جهانی کودک امسال بسیار قوی و مفصل بود ما سعی کردیم اونهایی رو آرنیکا دوست داشت رو بریم . ترافیک شهر هم با ما همکاری نکرد و ما فقط تونستیم تو جشن عروسکهای کاخ نیاوران و نقاشی دیواری و جشن خانه هنر شرکت کردیم.

 

| ۱۳٩٠/۸/٧ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

گاهی اوقات شمر میشم گاهی اوقات میش میشم نمیدونم چرا جدیدا" اینقدر حزب باد شدم.

دلم برای مظلومیتهای دخترک خیلی درد میکنه. بهش آموزش دادم تو بزرگی (حتی در برابر خیلی از بزرگا)

یکی به من بگه من چیکار کنم. وقتی آرنیکا در برابر ناملایمت های یک بچه کوچیکتر از خودش قرار میگره بهش میگم "مامان جان اون کوچولوئه، گناه داره"  حالا بر عکس اگه بچه بزرگتر نسبت به آرنیکا کم لطفی کنه بهش میگم "دخترم آخه اون بزرگتره باید هر چی اون میگه تو گوش بدی" یادمه وقتی خودم بچه بودم و این حرف رو بهم میزدند خیلی تو خودم میریختم و فکر میکردم چرا هیچ وقت من بزرگتره یا کوچیکتره مورد لطف نیستم.

لابد دخترک هم با خودش فکر میکنه کجاست حمایت مادرانه کجاست!

| ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

دارم سعی میکنم ریلکس کنم. به هر چیزی دست می ندازم تا بلکه یه ذره آروم بشم.دست آخر میشینم جلوی پنجره ای که فقط از چارچوبش ساختمانهای بی قواره معلومه و فنجون چای سبز رو میگریم جلوی صورتم و بو میکشم و نمنمک فنجون رو سر میکشم. دخترک خلوتم رو بهم میزنه. هر پنج دقیقه یک بار یه لباس میاره جلوی صورتم و میگه "حالا اینو" . اینبار عصبانی بهش نگاه میکنم و میگم "دیگه بسه حق نداری دیگه لباس عوض کنی" میگه "دعوا نکن زشت میشی!" با معصومیت سرش رو میندازه پایین و زیر چشمی منو نگاه میکنه. از اینکه درکم کرده عذاب وجدان میگرم. یه چشمک میزنم اون هم وقتی جو رو سبک میبینه میگه "مامانی چقدر خوشگل شدی".

بعد میره تو اتاقش و دوباره منو تنها میذاره. از فکر خودم میام بیرون و به عمیق بودن دخترک فکر میکنم. دوست ندارم زیادی بفهمه. فنجون رو میذارم رو میز. میرم تو اتاقش و میبینم خودش داره با خودش حرف میزنه. میرم بغلش میکنم و قلقلکش میدم و با هم بازی میکنیم . ازم میخواد که پری مهربون بشم و اونم سیندرلا.

 

 

| ۱۳٩٠/٦/۱٦ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

خیلی هول هولکی با دوستانمون تصمیم گرفتیم که واسه سالگرد ازدواج ما بریم سواحل زیبای اژه. یکشنبه با یک آژانس تماس گرفتیم و بعد هم برای چهارشنبه که دقیقا"‌روز  سالگرد ازدواجمون بود پرواز داشتیم. صبح ساعت 5:30 دقیقه رسیدیم فرودگاه ازمیر. از اونجا تا هتل حدودا"‌یکی دو ساعتی راه بود. طبق قوانین مخملکی هتلداری تا ساعت دو بعد از ظهر هم که اتاق بهمون نمیدادند. بنابراین تنها کاری که لیدر تور تونست برامون بکنه این بود که مجوز و کارت ورود به استخر و رستوران هتل رو برامون بگیره تا اتاقها سر ساعت تحویلمون داده بشه!

با اینکه خیلی خسته بودیم تقریبا" از شب قبلش بیداری و تو هواپیما هم که با اونهمه سر و صدا نمیشد یه دقیقه چشم رو هم گذاشت ولی بچه ها به ذوق استخر حاضر نبودند استراحت کنند!‌ آرنیکا که چشم رو باز میکرد تو استخر بود و چشم بسته هم ما میبردیمش تو اتاق!

بعد از یه استراحت خیلی کوتاه ساعت هفت و نیم هم باید میرفتیم برای شام که بعدش ساعت نه بچه ها میرفتند برای برنامه های مینی کلاب. خیلی برنامه های جالبی بود. که هم میتونستی بچه ها رو اونجا بذاری و بری برای خودت هم میتونستی اونجا بمونی و تماشاگر مسابقات و برنامه هایی که توسط بچه ها انجام می شد باشی.  ولی اینقدر این برنامه های جالب و جذاب بود که تمام پدر و مادرها پا به پای بچه ها تو این برنامه شرکت میکردند.

 

 از رقص های سنتی ترکها رقص سبو هستش که علیرغم اینکه این رقص مخصوص ترکها بود ولی سه دختر انگلیسی اون رو اجرا میکردند. کلا"‌هیچ کدوم از برنامه های اونجا رو خود ترکها انجام نمیدادند و بیشتر دختران و پسران انگلیسی مجری برنامه های شاد و تفریحی اونجا بودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تراژدی آب به آب شدن هم برای آرنیکا اتفاق افتاد. دو روز مونده بود به پایان سفر متاسفانه آرنیکا تب شدیدی کرد ما هم مجبور شدیم به دکتر هتل مراجعه کنیم که نه زبون میفهمید نه طبابت. خلاصه زنگ زدند اورژانس یه بیمارستان که به اصطلاح یک پزشک متخصص بفرستند که این خانم دکتر اگه روپوش سفید تنش نبود فکر میکردی رختشو فرستادند براتون. که همین خانم رختشو با تشخیص عفونت گوش و تجویز آنتی بیوتیک ما رو 100 دلار شارژ کرد. و دیگه اجازه نداد که آرنیکا تا پایان آنتی بیوتیکش از آب استخر استفاده کنه . البته من به این بسنده نکردم و به محض اینکه پاهام به خاک پاک وطن رسید؛ دویدم تو مطب دکتر خود آرنیکا برای اطمینان بیشتر که خوشبختانه رفع شده بود. این هم یه تجربه که دفعه دیگه اگه خواستیم جایی تشریف ببریم حتما" قبلش بریم پیش دکتر اطفال و تمام راه و چاه انواع و اقسام بیماریهای احتمالی رو بپرسیم. این عکس پایینی عکسیه که آرنیکا از آفیس دکتر اومده بیرون و کلی هم شاکیه البته سوژه عکس آرنیکا نبوده ولی من هم شکار لحظه کردم و به هوای اینکه میخواستم از دیبا عکس بگیرم اون رو هم تو کادر در نظر گرفتم.

 

این هم روزی بود که دکتر دیگه اجازه نداد آرنیکا بره تو استخر و بچه ام تو حسرت پریدن تو آب داره غصه میخوره!

 

 

| ۱۳٩٠/٥/٢ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

امروز پرند به بچه ها ورقه های طلقی رو نشون داد و سعی کرد که به بچه ها آموزش شفاف و کدر بودن ورقه ها رو بده. رنگهای مختلف طلق ها رو بین بچه ها تقسیم کرد و یکی یک قیچی هم به همه آنها داد بهمراه چسب آبکی!‌بعد از بچه ها خواست که طلق ها رو قیچی کنند و بعد از بچه ها خواست که طلق های رنگی رو بین هم رد و بدل کنند. اینجوری به بچه ها آموزش میداد که از سهم خودشون به دوستانشون بدهند. و بعد از بچه ها خواست که طلق ها رو با چسب آبکی روی مقوا بچسبونند و بعد چون چسب آبکی زیر طلق حالت ژله ای پیدا میکنه، اینجوری بچه ها میفهمیدند که حالت ژله ای هم چه جوریه! بعد هم آخر کلاس شعر خوانی (عمو زنجیر باف)‌و بازی و آشنایی با رنگ ها از روی کتاب ((من رنگها را میشناسم)) بود.

| ۱۳٩٠/٢/۱۱ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

امروز جلسه اول هنر و خلاقیت با خانم پرند بود. امروز به بچه ها آموزش میداد که جسارت و شجاعت داشته باشند و بدون هیچ حد و مرزی کار کنند.

اول یک کاغذ  بزرگ به بچه ها دادند به همراه یک تیوپ چسب آبکی رازی و به بچه ها گفتند هر کاری دوست دارند با چسب بکنند. آرنیکا درب چسب رو باز کرد و همه چسب رو خالی کرد روی کاغذ. بعد از بچه ها خواستند که روی چسب دست بکشند خوب اینقدر آموزشهای ما به بچه ها کلیشه ای و در یک چازچوب محدود هستش,‌ بچه های ما هم مثل خود ما یکسری از وسواسهای در خصوص تمیزی و کثیفی دارند. اول فکر کردم فقط آرنیکا اینجوریه ولی با تعجب دیدم همه بچه ها این حساسیت رو دارند و با اکراه روی چسبها دست میکشیدند!!!
ولی بعد پرند بچه ها رو تشویق کرد که بی مهبا روی چسب دست بکشند و بعد آموزش داد که چسب روی دستشون رو فوت کنند تا خشک بشه بعد وقتی دستها رو بهم بمالند چسبها خودش میریزه.  بعد به هرکدام از بچه ها دو سه تکه چسب کاغذی دادند که روی همین کاغذ بچسبونند بعد یک پالت رنگ دادند با قلمو که روی همین کاغذ بکشند. کل کاغذ رنگ شد و بعد از بچه ها خواستند که چسب کاغذی رو بکنند و جای اون که رنگ نخورده بود رو بچه ها ببینند بعد هم شعر و بازی و خنده ....

و اما برداشت من از این کلاس این بود که دست از این وسواسهایی که نسل به نسل به ما رسیده بردارم و اجازه بدم دخترم جسور و شجاع باشه. بهش اعتماد به نفس بدم که ریسک کنه. بهش اجازه بدم که بسازه و خراب کنه.. چندین بار... و بهش کمک کنم که در آینده نه چندان دور بره تو دل زندگی و از مشکلات اون نترسه.

در زندگی آینده بچه ها ما نیستیم که بهش یاد آوری کنیم چاقو تیزه و دستت رو میبره .... مگر اینکه زندگی اون هم مثله زندگی ما و مشکلات اون مثله مشکلات ما باشه!‌

| ۱۳٩٠/۱/٢۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

خوب بعد از دو هفته تاخیر سال نو همگی مبارک. انشااله امسال همگی مثل خرگوش بپرید تو بغل خوشبختی!

ما که دو هفته مسافرت بودیم و کلی ریلکسشن فرمودیم که بتونیم شروع خوبی داشته باشیم. امیدوارم تک تک شما عزیزان هم شروع خوبی داشته باشید.

امروز رفتیم درمانگاه اقدسیه و گوش آرنیکاخانم رو سوراخ کردیم. اولش طبق معمول با دیدن دکتر و لباس سفیدش یک کمی مضطرب شده بود ولی بعد خیلی سنگین رنگین نشست تا دکتر بتونه گوشش رو سوراخ کنه! حالا بعد از گوشواره زدن بیا و قیافه اش رو ببین. همچین احساس بزرگی میکنه که نگو! اگه میدونستم بچه ام با قرطی بازی احساس بزرگی میکنه زودتر از اینها این کار رو میکردم!

از سه شنبه هم که میخوام بفرستمش کلاسهای ژیمناستیک بولینگ عبدو. البته یکی دو ماه پیش کلاسهای باله اسپین رو میرفت ولی دکترش شدیدا" منع کرد و گفت برای بچه های زیر سه سال خوب نیست چون به سر مفصل زانوها صدمه میرسونه . حالا این چقدر صحت داره باید از مادرانی پرسید که تجربه اینکار رو دارند؟! البته تو همون اسپین کلاسهای ژیمناستیک هم داره ولی ترجیح میدم به کلاسی بره که زیر نظر خود تربیت بدنی باشه!

امسال هم مثله همیشه عیدی های آرنیکا خیلی خاص بود بخصوص عیدی خاله ساناز که خودش با دست خودش براش یک شنل مثل شنل قرمزی البته از نوع بنفشش دوخته بود. القصه شنل قرمزی ما هم هر روز این شنل رو تنش میکنه و با سبد حوله ها بیست بار میره جلوی آینه و برای آقا گرگه اشوه میاد.  جدیدا" هم به قصه شنگول و منگول خیلی علاقمند شده و شب موقع خواب باید این قصه رو اینقدر بگم تا خوابش ببره و خدا نکنه که بیخوابی هم به سرش بزنه یک وقت میبینید مجبور میشم شنگول و منگول یک هفت هشت باری از اول تا آخر بگم و جالب اینجاست که آرنیکا هم مثل معلم دینی های زمان مدرسه ام اگه یه "و" رو جا بذاری بهت نیم نمره هم نمیده!

امسال تصمیم گرفتم که بنویسم برعکس پارسال که واقعا" فرصت اینکار رو نداشتم ولی امسال دلم میخواد که بنویسم . امسال احساس آرامش بیشتری دارم. نمیدونم چرا احساس میکنم روزهای خوبی خواهم داشت. امیدوارم فقط یه حس نباشه!

| ۱۳٩٠/۱/۱٤ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

ما نفهمیدیم بالاخره مهد کودک برای بچه ها خوبه یا بد؟

اگه کسی واقعا" تجربه فرستادن بچه خودش به مهد کودک رو داره بگه!

فعلا" در حال حاضر من مجبور شدم آرنیکا رو به کلاسهای اختصاصی خارج از مهد ببرم که خوب مسئولیت خودم بعنوان یک راننده خوب و مجرب بیشتر شده ولی فکر کنم یه جای کار دیگه کم بیارم حالا نه خودم ولی بنزین ماشینم!

یکی از دوستان موسسه تلاشه های الماس رو بهم معرفی کرد که گفت به بچه های زیر سن مدرسه آموزش خوندن فارسی میده. حالا این موسسه چقدر میتونه مناسب باشه نمیدونم !... از طرفی یکی از مربیان موسسه بادبادک میگفت نباید به بچه ها اینقدر فشار آورد. حالا آیا واقعا" این آموزشها برای بچه ها فشاره یا نه.....!

| ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

 

 

سورپرایز دخترم برای تولد من البته این عکسها مال عهده قلقلک میرزاست چون بلاگر این چند وقته قاط زده بود و هیچ عکسی رو اپلود نمیکرد!

آرنیکا در نقش سیندرلا

 

وقتی عشق بچه ام قلمبه میشه! در ضمن جلو زلفی رو که دارید! هنرنمایی شیوا فشندیه!

| ۱۳۸٩/٩/۱۸ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

به تمام همسایه هامون یک ظرف از خرمالوهای حیاط داده بودم. یکی از همسایه ظرف رو با چند تا نارنگی پر کرده بود و اومده بود در خونه مون بنده هم گلاب به روتون رفته بودم موال که دیدم زنگ میزنند. از همونجا صدایی صاف کردم با متانت خاصی گفتم آرنیکا مامان جان ببین کیه در میزنه.

در رو باز کرد فقط این صدا رو شنیدم : سلام خانم خانما اینو بده به مامان بگو مرسی خیلی ممنون.

بعد هم در رو با نهایت زوری که داشت بست. از دستشویی که اومدم بیرون پرسیدم آرنیکا کی بود.

با قر و کلی ادا و اطوار و سر تکون دادن گفت: خانم بود

من: کدوم خانم.

آرنیکا: خانم خانما مرسی متچکرم خیلی منون!

من: آهان فهمیدم.

آرنیکا: کدوم خانوم بود پس؟؟؟؟

من: خیال باطل

******************************

آرنیکا: بع بعی میگه

من: بع بع

آرنیکا: پیشیه میگه

من: میو میو

آرنیکا: گاو میگه

من: ماااااااااااااا

آرنیکا: قوقولی میگه

من: مامان جون قوقولی خودش صداست اسم حیوونش رو باید بگی.

آرنیکا: نه نه قوقولی میگه خروس و خروس

 

| ۱۳۸٩/۸/۱٦ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

خواستم عصرونه یه حالی بهش بدم . بعد از اینکه از خواب بیدار شد کارتون سیندرلا رو براش گذاشتم و رفتم دو لیوان شیر ریختم که با کیک بخوریم. اینبار مثل اون نشستم رو زمین و شروع کردیم شیر و کیک خوردن. وقتی میخواست یه تکه کیک برداره شیرش رو ریخت رو فرش. من هم با صدای بلند گفتم " مواظب باش نریزی. اصلا"‌ لازم نکرده تو دیگه شیر بخوری همون کیکتو رو بخور" مشغول داد و بیداد کردن بودن که خودم زدم لیوان شیرم رو ریختم رو فرش !!!

با دستای کوچولوش کشید رو شیر ریخته شده رو فرش بعد با همون دست روی پاهای منو رو هم پاک کرد و با مهربونی گفت "اشکال نداره مامان فدا سرت پس. حالا جوراب بیپوش که سرما نخوری"

و ... خوب روی وجدان منو کم کرد!!!

| ۱۳۸٩/۸/۳ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

نمیدونم همه اینجوریند یا فقط ما اینجوریم! هنوز که هنوزه در خصوص بچه و بچه داری هول میشیم و بعضی وقتها خرابکاری های میکنیم دیدنی!

بخاطر مریضی آرنیکا، ما مجبوریم هرهفته ادرار خانم رو بدیم برای کشت! از اونجا که چشم بچه ام از هر چی دکتر و آزمایشگاست ترسیده، متاسفانه با دیدن ظرف ادرار، به ما نمونه نمیده!!!!!!!!!!!!

بعد از سه روز که به بنده حقیر نمونه نداد، صبح روز سوم که از خواب بیدار شد قبل از اینکه چشماش رو باز کنه ظرف رو گذاشتم تو دستشویی تا نبینه. به محض اینکه گفت جیش دارم دویدم سمت دستشویی که سرپاش بگیرم. بماند که مجبور شدم اون وسط یک رقص عربی کنم تا دقیقا" بتونم به هدف بزنم و ادرار مورد نیاز رو تو ظرف بریزم. بعد از کلی تقلا و اینور و انور کردن بچه که ظرف رو پر کنم، اومدم بذارمش زمین که چشمتون روز بد نبینه، پاهاش خورد به شیر آب و آب رو باز کرد! دیگه ترجیح میدم آخرش رو باز بذارم، خودتون حدس بزنید اون موقع به کی داشتم بد و بیراه میگفتم!

| ۱۳۸٩/٧/٢٠ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

دیشب سعی کردم آرنیکا رو ببرم تو تختش بخوابونم. بعضی شبا که بد قلقه از بنده انتظار داره که برم تو تختش کنارش بخوابم تا خوابش ببره. دیشب هم از همون شبا بود. بعد از مسواک زدن و لباس خواب پوشیدن با هم رفتیم تو تخت بسیار عریضه ایشون. میگم عریض یعنی عریضا. با دست و پای مچاله و گره خورده و...

کلافه بود خوابش نمیبرد چندین بار بلند شد، نمیتونست تعادلش رو روی تشک حفظ کنه ، چندین بار رو شکمه بنده تالاپی افتاد و آه از نهاد بنده بلند شد ولی سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم که خدایی نکرده بچه ام دچار عذاب وجدان نشه ... وقتی دید دیگه نمیتونه بایسته. با احترام و متانت هر چه تمام نشست رو سره بنده. بهش گفتم آرنیکا جان راحتی مامان. در حالیکه سرش رو به علامت تصدیق نشون میداد گفت نه! گفتم مگه مامان رو دوست نداری دوباره سرش رو به علامت تصدیق نشون داد و گفت: نه! (بچه ام چون بله رو هنوز یاد نگرفته، چه بخواد بگه بله چه بخواد بگه نه در هر دو صورت میگه نه) فقط از علامتهای سرش میتونی بفهمی که نه ای که میگه واقعا" نه است.

بالاخره بعد از کلی بالا و پایین رفتن کم کم خواب بر چشمشون مستولی شد و مادره بیچاره هم تونست نفس بکشه!

http://arnica-hamedani.blogspot.com/

| ۱۳۸۸/۸/٥ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

دیروز وقتی از خواب بیدار شدم باز حس مادرانه و کمبود مادری و اینجور حرفا.. پاشو گذاشته بود رو خرخره ام و بدجوری داشت فشار میاورد. تو خواب و بیداری صبح جمعه شیرین یهو تصمیم گرفتم که امروز رو روز آرنیکا بذاریم و یک حاله اساسی بهش بدیم. به آقای پدر پیشنهاد دادم که آرنیکا رو ببریم پارک آب و آتش. از اونجا که خود آقای پدر ددری تشریف دارند قبول عریضه اینجانب فرمودند و پس از قرار با دوستان دیگر ساعت دوازده ظهر رفتیم پارک.

بماند که این گنجشک کوچولو رو وقتی از قفسش آزاد کردیم واسه خودش می چرخید به همه لبخند میزد سمت همه میدوید و جیغ میکشید و دست میزد. بچه ام انگار از زندان آزاد شده بود. کلی واسه خودش داشت حال میکرد تا اینکه رسیدیم به فوراه های آب. آقای پدر، آرنیکا رو بغل کرد و با هم از زیر این فواره ها دویدند که آرنیکا خانم کلی ترسید و گریه کرد. دوست نداشتم از آب بترسه بنابراین به آقای پدر پیشنهاد دادم که به حال خودش بذاره تا خودش با آب دوست بشه. بعد که دم استخر آب رهاش کردیم. کم کم جلو رفت و با دو سه تا بچه هفت هشت ساله دوست شد. و همین باب دوستی منجر به این شد که آرنیکا خانم خودشو بندازه تو استخر آب و با همه بازی کنه. حالا کی جرات داره از اونجا بیاره خانم رو بیرون.

ولی فهمیدم که وقتی ما بهش اصرار نکردیم و گذاشتیم خودش تصمیم بگیره ، با آب آشتی کرد.شاید اگه خیلی التماس میکردیم که همون موقعه وارد استخر آب شه، دیگه هرگز با آب بازی نمیکرد. آقای پدر، مهربونترین پدر دنیا هم حسابی هواشو داشت که بلایی سر خودش نیاره.

| ۱۳۸۸/٦/۱٤ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

* موسسه بازی و اندیشه در روزهای یکشنبه و دوشنبه  کلاس های بازی برای بچه های بین یک تا دو سال گذاشته که من آرنیکا رو بردم . بدک نیست شما هم امتحان کنید.

* یک کلاس دیگه هم به اسم ماندلا تو پارک پرنس هست که محدودیت سنی نداره و درخصوص بازی با رنگ و شناخت رنگ و خلاقیت در نقاشی هست که بچه های یکسال به بالا میتوانند در آن شرکت کنند البته بچه های بین یک تا سه سال حتما"باید همراه مادرانشان باشند. اونهم محیط پویا و جالبی داره و از همه مهمتر اینکه رنگها و موضوعات نقاشی را به زبان انگلیسی به بچه ها یاد میدهند. حتما" یک سری هم اونجا بزنید.

| ۱۳۸۸/٦/۱٢ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

Design By : shotSkin.com