Lilypie Fourth Birthday tickers تجربه شیرین


























تجربه شیرین

دنیای شیرین مادری

راستش
| ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

مهر امسال با مهر سالهای قبل فرق میکنه البته برای خانواده ما. امسال آرنیکا برای اولین بار میره مدرسه البته پیش دبستانی یک و امروز جشن مهر مدرسه بود. از چند روز قبل سعی کردم آماده اش کنم ولی خوب تو دنیای خودش بود و هنوز متوجه جدی بودن قضیه نشده بود. صبح که از خواب بیدارش کردم از نظر خودش هنوز هوا تاریک بود و می بایست میخوابید ولی خبر نداشت که از شنبه هر روز به مدت یکسال در تاریکی از خواب شیرین بیدار شه و برای یک روز پر تلاش خودش رو آماده کنه. زوده! همه میگن زوده ولی خوب گردنمون افتاده دیگه . باید عادت بکنیم به این روزهای پر تلاش هم من هم پدری و هم دخترک کوچکمون!

 ساعت هشت و نیم رسیدیم مدرسه تمامی معلمها شالهای رنگی به دور گردنشون داشتند که هر کدام از این رنگ ها نشانه یک کلاس بود و کلاس آرنیکا "بنفش " معلم آرنیکا با شال بنفش رنگش جلو اومد و به آرنیکا و ما خوش آمد گفت و یک پلاک که اسم آرنیکا روش نوشته شده بود با یک روبان بنفش رنگ به گردن آرنیکا انداخت. آرنیکا هنوز خودش رو پیدا نکرده بود و مات و مبهوت همه رو نگاه میکرد از اینکه این همه بچه با یک مدل و یک رنگ لباس میدید متعجب بود ولی حرفی هم نمیزد. خودش رو سپرده بود به این جریان. کنجکاوانه همه کس و همه چیز را دنبال میکرد. نمیدونست اینجا دنیای بازیه یا ؟؟؟؟؟ در هر حال احساس میکرد همه چیز مصنوعیه. نمیدونم چرا جذب محبتها و خنده های مربی ها نمیشد. انگار خودش احساس میکرد اینجا پایان دوران کودکی است و واقعا" هم بود.

 

بعد از خوش آمد گویی از بچه ها میخواستند که سر میزهای کوچیک بشینن و هر کس به اسم خودش یه حلقه ای درست میکرد که این حلقه رو به یک زنجیر کاغذی وصل میکردند و اسمش رو گذاشته بودند زنجیره دوستی بعد از این مرحله هر بچه ای سر میز فرفره میرفت و یک فرفره و بعد سر میز پروانه و یک پروانه برای خودش درست میکرد. بعد هم زنگ مدرسه رو دو تا از بچه ها زدند و بچه ها از زیر قرآن رد شدند و رفتند به سمت کلاسها و معارفه معلمها در هر کلاس سه مربی (زبان و مربی اصلی و کمک مربی) حضور داشتند که اونجا با والدین بچه ها صحبت میکردند و در مورد برنامه های کلاسها و مدرسه توضیح میدادند.

 

از یک طرف خوشحالم از اینکه احساس میکنم دخترم بزرگ شده و به مدرسه میره از طرفی دوریش رو نمیتونم تحمل کنم. مدرسه آرنیکا مدرسه بسیار جدی ایه و سعی داره که بچه رو مستقل بار بیاره اقتدار رو در چهره و رفتارهای معلمها به وضوح میتوان دید و من مادر یه جورایی یعنی بد جوری ازشون حساب میبرم وای به حال این کوچولو های نازنین و این بچه ها هنوز نیاز دارند که تکیه کنند.

چه کنم که مجبورم به دخترم بفهمونم که جامعه خیلی خشن تر از این حرفاست. 

در هر حال سعی میکنم به همه چیز مثبت نگاه کنم و فقط به فکر این باشم که دخترم میخواهد بزرگ شه. و فقط میگم:

نفسم اولین روز مدرسه ات مبارکت باشه و امیدوارم همیشه در مراحل زندگیت موفق باشی.

مامان همیشه دوستت داره و همیشه بهت فکر میکنه حتی موقعی که در کنارش نیستی.

| ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

تقریبا" یک ماهه پیش آرنیکا رو برای کنسرت مهرماه به مناسبت روز جهانی کودک در گروه کر انتخاب کردند. نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی تمام فشار تمرین این کنسرت روی منه چون چهار روز در هفته باید آرنیکا رو ببرم آموزشگاه و دو ساعت هم اونجا بشینم و با مامانهای دیگه گپ بزنم تا این زمان بگذره. پنجشنبه هفته پیش یعنی شانزدهم اولین تمرین کل گروه بود و ما هم در تمرین حضور داشتیم و عجب هنریست این موسیقی...... آرنیکا کوچکترین عضو گروه کنسرته چون اصلا"‌بچه های زیر پنج سال رو اصولا"‌در کنسرت نمیارن ولی به قول مربی کر چون آرنیکا خوب میتونه هندل کنه آرنیکا رو هم انتخاب کردند ولی خوب چون هنوز برای اینکارا یه کم کوچولوئه هنوز نمیدونه چطور خودش رو با همه منطبق کنه دائم در حال قر دادن و حرف زدن با اطرافیانشه! ولی کلا" خوبه و بنده هم کیفور که دخترک رو در این حال میبینم!

این ترم شنای آرنیکا هم تمام شد و کرال و قورباغه رو تکمیل کرد در ترم جدید قراره که شیرجه و زیر آبی با مربی تمرین کنه! بهش افتخار میکنم خیلی... تقریبا"‌تو شنا هیچ وقت کم نمیاره.

چند وقت پیش یه غر کوچولو اومد که همه چیز رو دارم چپکی میبینم بردمش چشم پزشک و چک آپ مجدد. و خوشبختانه دکتر گفت شماره چشم بالا نرفته و خیلی خوب داره جواب میده. جدیدا"‌خودش که صبح ها بیدار میشه عینکش رو خودش به چشمش میذاره. و میگه وقتی عینک میزنم همه چیز رو بزرگ میبینم احتمالا"‌منظورش اینه که واضح تر میبینه و دکترش هم میگه اگه با عینک خوب نبینه همکاری در زدنش هم نخواهد داشت.

برنامه رادیو هم فعلا" لغو شده چون آرنیکا از بیست و هشتم شهریور دیگه میره مدرسه البته پیش دبستانی. به همین دلیل برنامه هاش رو یه کم سبک کردم چون احساس میکنم سال تحصیلی سنگینی خواهد داشت و علیرغم حرفهای زیادی که در مورد مدرسه اش شنیدم و تقریبا" داشتم از ثبت نامش در این مدرسه پشیمون میشدم. دیروز خبر قبولی دختر دایی خودم رو در رشته مهندسی پلیمر روشنیدم که فارغ التحصیل همین مدرسه است البته ممکنه ربطی به مدرسه نداشته باشه ولی کلا"‌خروجی دانشگاهی خوبی داره. خیلی ها هم پیشنهاد مدرسه مشارکتی رو دادند ولی با تحقیقاتی که کردم ترجیح دادم در مدرسه پذیرفته شده آموزش و پرورش آرنیکا رو ثبت نام کنم.

دخترکم جدیدا" شعر و قصه های من در آوردی میگه لذت میبرم وقتی این همه خلاقیت در تعریف داستانهاش رو میشنوم. به من میگه "مامان کاش میتونستم مثله پروانه ها پرواز کنم" در پست بعدی داستان زیبایی رو که چند وقت پیش برام تعریف کرد رو خواهم نوشت.

از اونجا که این دو هفته پایانی شهریور خیلی برنامه ها فشرده است احتمالا" باز مدت طولانی نتونم بنویسم.

| ۱۳٩۱/٦/۱٩ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

تیر ماه امسال بسیار ماه شلوغ و پر رفت و آمدی بود. مهم تر از همه تولد آرنیکا بود که خوب ما تقریبا" از یکی و دو هفته قبلش برنامه ریزی کردیم برای یه تولد درست و حسابی و این بار به انتخاب خود آرنیکا کلی از دوستاش رو دعوت کردیم که متاسفانه شاید باور نکنید ولی همه دوستان کم لطفی فرمودند و حالا به بهونه های مختلف نیومدند و جالب اینکه همشون شب قبل یا در همون روز تولد زنگ زدند و کنسل کردند و خیلی هاشون هم که اصلا" قابل ندوستند که اطلاع بدند که نمیاند. در هر حال با اونهمه تهیه و تدارکی که ما دیده بودیم و سفارش کیک آنچنانی مثل ماست وا رفته بودیم که پدر آرنیکا تصمیم گرفت در ساعت چهار بعدازظهر روز تولد دوستای خودش یعنی دوستای پدر آرنیکا رو که حالا بعضی از اونها هم خوشبختانه بچه داشتند رو دعوت کنه و اینجوری شب تولد آرنیکا خیلی فی البداهه سی نفر اومدند. مهم این بود که به خود آرنیکا خیلی خوش گذشت و کیکی که من به شیرینی فروشی نیشکر سفارش داده بودم یک مربع ساده سفید بود که همه خامه هاش توسط خود آرنیکا و بچه های دیگه خورده شد و تقریبا" کیک تبدیل شد به یک مخروبه له شده. بسیار صحنه خنده دار و هیجان انگیزی شده بود و جالب بود که منی که از صبحش تو شوک کنسلی مهمانان عزیز خود آرنیکا بودم هیچ عکس العملی در این خصوص نشون ندادم و با خودم فکر کردم که روز آرنیکاست پس بذار هر کاری دلش میخواد بکنه! عمو کامبیز که عکاسی مجلس رو به عهده گرفته بود متاسفانه دو روز بعد از تولد به ما اطلاع داد که تمام عکسهای تولد به دلیل هنگ کردن دوربین های پیشرفته دیجیتالی پریده. حالا این میشه که خیلی ها تصمیم میگیرند وقتی قراره همچین اتفاقهایی بیافته بهتره بجای یه همچین تولد و مهمونی هایی پر هزینه ایی که کسی هم تره براش خرد نمیکنه ؛ هیچ کاری نکنی و فقط خود بچه رو به عنوان هدیه تولد ببری یکی از این مراکز تفریحی و یه حالی به خودش بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هفته بعد از تولد آرنیکا که قرار بود بریم مسافرت برای گرفتن ویزا؛ اونهم بدلایلی کنسل شد و بعدش تصمیم گرفتیم بریم نمک آبرود ویلای دایی اسی اینا. اولش قرار بود یه هفته اونجا باشیم ولی چون جمعه نامزدی الهام جون بود مجبور شدیم که زودتر برگردیم که به مراسم نامزدی برسیم از قرار تولد آقای پدر رو هم به صورت غیر رسمی همونجا برگزار کردیم ولی به همین جا ختم نشد بلکه هفته بعدش یه مهمونی چهل - پنجاه نفری هم برای تولد چهل سالگی آقای پدر گرفتیم هر چی باشه وارد چهل چهلی شد دیگه! فردای مهمونی هم تولد دایی حمید بود و رفتیم خونه دایی حمید!

آرنیکا که ماه پیش تقریبا" میشه گفت اکثر کلاسهاش رو کنسل کرده بودم دوباره از اول مرداد کلاسها شروع شد و خوشبختانه اینبار به کلاسهای شنا خیلی علاقمند شده شاید چون شناهاش تقریبا" تکمیل شده و خودش احساس میکنه که توی آب راحت میتونه بچرخه و معلق بزنه! کی میدونه؟!

 کلاس کر و  موسیقی و زبان بدون وقفه همچنان بر قوت خودش باقیه و کلاس نقاشی رو هم دوباره شروع کردیم!

از مهمترین اتفاق ماه مرداد بگم که از هفته پیش یعنی چهارم مرداد ماه آرنیکای من عینکی شد. بماند که من چقدر غصه خوردم و هنوز هم دارم میخورم ولی عینک خیلی بهش میاد و به قول معلم زبان اش قیافه اش با عینک خیلی کلاسیک تر شده ولی به نظر خودم خیلی تخس تر شده! البته طفلکی بدون هیچ نوع شکایتی عینکش رو از صبح که بیدار میشه تا شب که میخواد بخوابه یه سره استفاده میکنه و امیدوارم که بتونه زودتر از شرش خلاص شه با توجه به اینکه چشم خودم از نظر چشم پزشکها سوپر خلبانیه اگه یه ذره از ژن ناقابل من رو برده باشه شاید ......!

 

 

| ۱۳٩۱/٥/۸ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

نمیدونم فقط من تنبلم تو نوشتن یا همه مادرها گاهی دچار این عارضه خاموش میشند.

 یهو تصمیم گرفتم تمام کلاسهای آرنیکا رو قطع کنم غیر از موسیقی اش. هم خودم خیلی خسته شدم و هم احساس کردم که دیگه آرنیکائه داره قاطی میکنه.

شنبه پیش بعد از کلاس زبانش رفتیم رادیو قبلش البته رفتیم ناهار بخوریم که آرنیکا بازیش گرفته بود من با تهیه کننده برنامه ساعت یک و نیم قرار گذاشتم ولی میخواستم یک ربع زودتر برسم که اگر تمرینی باید با آرنیکا میشد وقت کافی داشته باشند. در هر حال بعد از ناهار آرنیکا تصمیم گرفته تو مینی پلی هاووس سوپر استار بازی کنه. ساعت رو نگاه کردم دیدم ده دقیقه وقت داریم. ولی مگه بچه ها با ده دقیقه کارشون راه میافته. بماند که چه ادا و اصولی در آورد که از تونل بازی بیرون نیاد و باصطلاح خودشو زده بود کوچه علی چپ که یعنی من اینجا گم شدم و نمیتونم راه خروجی رو پیدا کنم. دیگه داشتم کم کم جوش میاوردم بهش هشدار دادم که اگه نیاد من میرم. و بلافاصله راه خروجی خود به خود پیدا شد. رفتیم رادیو ولی برنامه ضبط تقریبا" یک ساعت طول کشید. خسته و کوفته از اونجا رفتیم سمت کلاس موسیقی.

شب موقع برگشتن دیگه صداش در اومد که من دیگه نه موسیقی میرم نه پیش سوزان میرم نه هیچ جای دیگه بعد هم با بغض گفت: "تو خیلی مامان بدی هستی منو هیچ جا نمیبری" !!!!!!!!!

تو دلم گفتم من که 24 ساعت مثل راننده اتوبوس در خدمت جنابعالی هستم ولی خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم " یعنی چی هیچ جا نمیبرمت"؟

 وقتی شروع کرد به صحبت  با کمال تعجب دیدم که طفلی بدنبال بچگیش و بازی و راحتیه:  " منو پارک نمیبری منو سرزمین هجایب نمیبری نمیذاری با عروسکم برم حموم و...." دیدم اوه اوه اوضاع بدتر از اونی که فکرش رو میکردم. این بود که این تصمیم رو گرفتم و فعلا" همه کلاسهاش رو کنسل کردم تا کمی استراحت و ..... شاید هم بچگی کنه!

| ۱۳٩۱/٤/٦ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

بالاخره آرنیکا رو پیش دبستانی یک ثبت نام کردم تو یکی از همین مجتمع های آموزشی دخترانه که خیالم راحت باشه که برای دبستانش دوباره دنبال مدرسه نگردم. هر کی به ما رسید یه چین و چروکی به صورتش انداخت و با یه قیافه حاکی از دلسوزی گفت وای آخه الان زوده برای این بچه؛  گناه داره، پس کی بازی کنه و.........!!!!

حالا واقعا" نمیدونم که این حرفا از دلسوزیه یا نه!! ولی تا اونجا که من میدونم خیلی از بچه هایی که مهد میرند حداقل 99 درصدشون در همون مهد، پیش دبستانی رو میگذرونن. حالا چرا از نظر همین آدما برای آرنیکا زوده، فلسفشو نمیدونم!!!!

در هر حال فکر میکنم کاری که من کردم خیلی بهتر از کاری ائه که الان دارم میکنم. اون موقع حداقل بچه از صبح که بیدار میشه تا ساعت 3 تو یک مکان داره آموزش میبینه. نه مثل الان که از صبح بیدار میشه از محمودیه میره اکباتان از اکباتان میره آفریقا از آفریقا میره سید خندان و همینطور تا آخر هفته کل نقشه تهران رو دور میزنه!

و اما از کلاس نمایش خلاق و نقاشی بگم که خیلی پیشرفتش خوبه و به قول مربی نمایش خوب بلده فیلم بازی کنه. به مربی اش گفتم کلا" بازیگر خوبیه . چند روز پیش که از این ویروسهای تابستونی گرفته بود بردیمش بیمارستان کودکان تهران. اومدند ازش خون بگیرند خودشو زد به خواب. من بیرون بودم گفتم الانه که جیغش کل خیابون طالقانی رو تخریب کنه ولی با کمال تعجب صدایی ازش در نیومد. پرسنل آزمایشگاه شروع کردند تعریف و تمجید که چه دختر شجاعیه ....بعد که سوزن رو از دستش در آوردند چشمش رو باز کرد و گفت: من کجام ؟ اینجا کجاست؟؟؟

یه وقتایی هم میره رو میز ناهار خوری اونم با کفشهای پاشنه بلنده مادر فلک زده بعد هم ادای این خوانندگان اونور آبی رو در میاره و خودش، خودش رو معرفی میکنه به جای این مجری برنامه امریکن آیدل بعد شروع میکنه انگلیسی بلغور کردن و خوندن!

خدا به داد ما برسه با این نسل!

 

| ۱۳٩۱/۳/٢٥ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

رفته بودیم مسافرت؛ پسر دایی نازنین و آرنیکا از صبحش حسابی آتیش سوزونده بودن. شب دیر وقت بالاخره موافقت کردند که بخوابند. هر کاری میکردم آرنیکا از اتاق خواب اونا بیرون بیاد همچنان مشغول بازی با پسر دایی اش بود و دل نمیکند.

 آخر با تشر گفتم: آرنیکا خانم وقت خوابه ها!

آرنیکا: صبر کن حرف حسابمو بزنم بعد میام میخوابم!

************

تلفنی مشغول صحبت با پسردایی کذایی بود شروع کرد به نصیحت کردن....

آرنیکا: ببین اعلا جان تو نباید حرفهای بد بزنی آخه تو خوشگلی وقتی حرف زشت بزنی قیافت هم زشت میشه باید به جای........... بگی عشقم، عزیزم، عمرم...!

و در ادامه...

اعلا: آکیکا (آرنیکا) میایی بریم کلاردشت؟

آرنیکا: نه اعلا جان من کنسرت دارم نمیتونم بیام!

************

تو آموزشگاه منتظر بودیم کلاس آرنیکا شروع بشه. آرنیکا مشغول آبمیوه خوردن بود یه پسر 5-6 ساله شیرین زبون با خنده به آرنیکا: ببین نباید آبمیوه بخوری وگرنه دندونات میپوسه باید آبمیوه طبیعی بخوری!

آرنیکا: بی خیال بابا بیا با هم زندگی کنیم!

************

براش یه عینک دودی گرفتم و چون میخواستم حتما" مارک باشه که به چشمش ضرر نرسونه خیلی گرون خریدم من هم به خاطر اینکه مهمون یه روزش نباشه یه بند عینک هم خریدم و همون اول زدم به عینک که فکر کنه فابریک خودشه. (دقیقا" یه چیزی مثل عینک بند دار مادربزرگش)

وقتی عینک رو دادم بهش کلی ذوق کرد و زد به چشمش و چند دقیقه بعد گفت مامان از این دستکش سفید بادکنکی ها (دست کش یک بار مصرف) میخوام .

دستکش رو دستش کرد وعینک رو هم زد به چشمش رفت دم در اتاقش گفت: خانم شما تشریف بیارید باید معاینه اتون کنم! (برداشت از رفتارهای مادربزرگش در بیمارستان)!

************

من : آرنیکا میخوای بزرگ بشی چیکار بشی!

آرنیکا: نمیدونم!
من: میخوای خانم دکتر بشی!

آرنیکا با تحکم: نه!

من: پس میخوای مهندس بشی!

آرنیکا: میخوام معلم بشم!

 من: حالا چرا معلم؟

آرنیکا: چون میخوام  هی رو تخته بنویسم!

| ۱۳٩۱/۳/٢٥ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | شیوا نظرات () |

همیشه آرزوم بود که هنرمندان کامکار رو از نزدیک ببینم. توی گوگول سرچ میکردم تک تک اسمهاشون رو، زندگینامه ها و کارهای اونها رو میخوندم. هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم اونها رو از نزدیک ببینم و یا با اونها صحبت کنم. از موقعی که آرنیکا کلاسهای موسیقی ودا رو شرکت میکنه. از نزدیک با تعدادی از این کامکارهای معروف و بی نظیر آشنا شدم. واقعا" این گروه "inimitable" هستند. نیریز، سیاوش ، هانا و ماورای همه این هنرمندان خارق العاده خانم سودابه سالم عزیز و با صفا. همه  این هنرمندان افسونگر رو از نزدیک میبینم و بسیار مشعوف شدم. جا داره که در اینجا از تک تک مربیان عزیز الهام احمدی، سمیه عباسی، سمیرا محسنی و تمامی عزیزانی که در پرورش هنرمندان آینده ساز این مرز و بوم تلاش دلسوزانه میکنند و شور زندگی رو در دل همه زنده میکنند قدردانی کنم و در برابر این عزیزان سر تعظیم فرود آورم.

 هزاران آفرین بر شما که دستان پر مهرتان بوی بهار را دارد، قلب پر از عاطفه تان بوی عشق و رفتار مهر گونه اتان بوی صداقت و سخاوت را میدهدشما همان فرشتگانی از جنس خاک هستید که گلهای پاک هستی را با مناعت طبع خود می پرورانید.

| ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | شیوا نظرات () |

Design By : shotSkin.com