من مستم مستم بابا حیدر مدد!

این هم عکس آتلیه ای آرنیکا خانم ما!
بالاخره شیوا شدم!
آرنیکا از اول آبان دوباره رفت مهد کودک و بنده هم میتونم یه نفس راحت بکشم یا حداقل یه دستشویی بدون دلهره برم یا یه تلفن بدون مزاحم و یه وبلاگ نویسی بدون دخالت دستهای کوچکی که تک تک دکمه های کی برد رو میخواد لمس کنه!
خوب قبلا" یه پونزده روزی رفت ولی بواسطه بیماری دیگه نرفت. اینبار تصمیم گرفتم که بطور جدی و پیگیر بفرستمش مهد و با اینکه طی این یه هفته هر روز که از خواب بیدار میشه ادا و اصول داره ولی من با جدیت تمام میگم این اجباریه و باید بری!!!
روز دوم هم خانم تصمیم گرفتند برای بچه های کلاسشون کیک شکلاتی خوشمزه درست کنه که القصه مادر بیچاره تمام خونه و وسایلش رو با جون و دل در اختیار دختر هنرمند قرار داد و یه کیک خوشمزه پخته شد البته همراه یه خونه تخم مرغی و آردی. به این میگن آموزش خلاق کودک محور ... البته فکر کنم!

و اما نظر مربی کلاس اینه که آرنیکا نسبت به بچه های کلاس از خیلی جهات بالاتره خوب وقتی ننه قربان سر تا سر هفته با یه راننده خصوصی تحصیل کرده به کلاسهای مختلف تشریف میبردند بالاخره یه جا باید نتیجه بده دیگه!
همزمان با مهد مجبوره کلاسهای موسیقی و شنا و هنر و خلاقیتش رو بره تا اگه خدا بخواد یه جا تموم بشه . خبر خوب هم اینکه کلاس موسیقی ودا که مدیریتش با سرکار خانم سودابه سالم هست به زودی یه شعبه تو همین مناطق خواهد زد و فکر کنم که برای من یکی که میکوبیدم و تا اکباتان میرفتم خیلی مسرت بخش باشه! چون دوست ندارم بین کلاسش فاصله بیفته ولی اگه تو زمستون و برف و بارون باشه روی من یکی که اصلا" نمیشه حساب باز کرد!
خلاصه اینکه خودم هم دارم کلی حال میکنم. روزی یه ربع مراقبه میکنم و بعد هم یه قهوه و کتاب مورد علاقه رو محکم به آغوش میکشم و بالاخره بعد از سه سال خودم میشم!
این هم یه سری از عکسهای روز جهانی کودک تو خانه هنر! آرنیکا خانم اینجا از دست مربی ها فرار کرد و متاسفانه یه نیم ساعتی همه مسئولین اونجا رو نصف جون کرد! ولی بالاخره بالای سرسره تونلی پارک خانه هنر پیداش کردند.

برنامه های روز جهانی کودک امسال بسیار قوی و مفصل بود ما سعی کردیم اونهایی رو آرنیکا دوست داشت رو بریم . ترافیک شهر هم با ما همکاری نکرد و ما فقط تونستیم تو جشن عروسکهای کاخ نیاوران و نقاشی دیواری و جشن خانه هنر شرکت کردیم.

جشن عروسکها به مناسبت روز جهانی کودک
«جشن عروسکها» شانزدهم مهر ماه، همزمان با روز جهانی کودک به همت معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در بوستان لاله تهران برگزار خواهد شد.
حضور همه کودکان به همراه عروسکهایشان در این جشن که از ساعت 8:30 صبح تا 8:30 بعدازظهر شانزدهم مهر ماه در بوستان لاله برگزار میشود، آزاد است.
-
انجمن تئاتر کودک و نوجوان خانه تئاتر
گلدونه و پری خوابها
چهارشنبه 6 مهر رفتیم تئاتر "گلدونه و پری خوابها". بگذریم که سه روز پیاپی ما به سمت فرهنگسرای ابن سینا رفتیم و متاسفانه بعلت دور بودن راه و موندن تو ترافیک مهر ماه آن تایم سر قرارمون نرسیدیم و از طرفی هم چندین بار به مامانای دوستهای آرنیکا گفتم که بریم این نمایش رو ببینیم ولی متاسفانه هیچ کدوم پا نبودند و با توجه به اینکه نمایش تا هفت مهر بیشتر رو صحنه نبود بالاخره خود جوش شدیم و با آرنیکا دو نفری رفتیم فرهنگسرا. علیرغم توقع من آرنیکا از تئاتر خیلی استقبال کرد و از اول تا آخر چسبید به صندلیش. هر چند که جملات و کلماتی که استفاده میکردند واسه آرنیکا زیاد قابل فهم نبود ولی شش دانگ حواسش تو نمایش بود و حاضر نبود یک ثانیه اش رو هم از دست بده. جالب اینکه این همه عوامل مثبت تو این نمایش بود آرنیکا عاشق جادوگر شده بود و در آخر هم رفت رو صخنه که با جادوگر عکس بندازه و دائما" با موهای ساختگی جادوگر ور میرفت. از هفته پیش تا الان هم که خودش رو تو نقش جادوگره زده و همش میخواد چشم همه رو در بیاره و باهاش اسپاگتی درست کنه!
حالا منه بی جنبه که به این نتیجه رسیدم که دخترک ذاتا" عاشق هنر و هنر پیشگیه، تصمیم گرفتم تو این هفته ببرمش کدو قلقله زن رو هم ببینه. هفته دیگه هم یه سر به تالار هنر میزنیم که "آشپزها" رو شروع میکنه.
همشاگردی سلام
اینجا آفتاب کم رنگ است.
اینجا دل من تنگ است.
اینجا رنگ دنیا کم کم نارنجی میشود.
اینجا بوی مهر میاید بوی مدرسه.
اینجا پاییز است.
ماه مهر، ماه مدرسه بر همه همشاگردیهای جدید و قدیم سلام!
شترمرغ
گاهی اوقات شمر میشم گاهی اوقات میش میشم نمیدونم چرا جدیدا" اینقدر حزب باد شدم.
دلم برای مظلومیتهای دخترک خیلی درد میکنه. بهش آموزش دادم تو بزرگی (حتی در برابر خیلی از بزرگا)
یکی به من بگه من چیکار کنم. وقتی آرنیکا در برابر ناملایمت های یک بچه کوچیکتر از خودش قرار میگره بهش میگم "مامان جان اون کوچولوئه، گناه داره" حالا بر عکس اگه بچه بزرگتر نسبت به آرنیکا کم لطفی کنه بهش میگم "دخترم آخه اون بزرگتره باید هر چی اون میگه تو گوش بدی" یادمه وقتی خودم بچه بودم و این حرف رو بهم میزدند خیلی تو خودم میریختم و فکر میکردم چرا هیچ وقت من بزرگتره یا کوچیکتره مورد لطف نیستم.
لابد دخترک هم با خودش فکر میکنه کجاست حمایت مادرانه کجاست!
غرررررررررررررررررر!
بچه که بودم عاشق این بودم که از نرده و این توری مرغی ها بالا برم. هر جا که توری مرغی میدیدم عین یه مارمولک دستامو مینداختم تو سوراخهاش و پاهام رو هم از پایین به زور میکردم تو سوراخها و تا میخواستم خودمو بکشم بالا، مامان و بابا می پریدند و منو میگرفتند و هیچ وقت اجازه نمیدادند این کار رو بکنم. همیشه دعوام میکردند که بچه این کارها چیه؟ این کار پسراست، میخوری زمین یه چیزیت میشه ها و ......
بزرگ شدم؛ هر کاری دلم بخواد میکنم و دیگه نیازی به اجازه پدر و مادر ندارم ولی بازم نمیتونم از نرده و توری مرغی بالا برم چون دیگه روم نمیشه این کارو بکنم و این کارها کار بچه هاست و اگر هم روم بشه این توری مرغی ها تحمل وزن منو گنده بک رو ندارند و زود زیر وزن من خم میشند!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا دارم با خودم فکر میکنم چرا اون موقع ها مامان و بابا اجازه ندادند که من این کار رو بکنم. شاید اگه اون موقع که واقعا" وقت این کار بود انجامش میدادم، الان بازم دلم دنبالش نبود.
و تو دختر! بیا و بازی بکن و همه چیز رو تجربه کن شاید که فردا دیر باشه!
پری مهربون زشت
دارم سعی میکنم ریلکس کنم. به هر چیزی دست می ندازم تا بلکه یه ذره آروم بشم.دست آخر میشینم جلوی پنجره ای که فقط از چارچوبش ساختمانهای بی قواره معلومه و فنجون چای سبز رو میگریم جلوی صورتم و بو میکشم و نمنمک فنجون رو سر میکشم. دخترک خلوتم رو بهم میزنه. هر پنج دقیقه یک بار یه لباس میاره جلوی صورتم و میگه "حالا اینو" . اینبار عصبانی بهش نگاه میکنم و میگم "دیگه بسه حق نداری دیگه لباس عوض کنی" میگه "دعوا نکن زشت میشی!" با معصومیت سرش رو میندازه پایین و زیر چشمی منو نگاه میکنه. از اینکه درکم کرده عذاب وجدان میگرم. یه چشمک میزنم اون هم وقتی جو رو سبک میبینه میگه "مامانی چقدر خوشگل شدی".
بعد میره تو اتاقش و دوباره منو تنها میذاره. از فکر خودم میام بیرون و به عمیق بودن دخترک فکر میکنم. دوست ندارم زیادی بفهمه. فنجون رو میذارم رو میز. میرم تو اتاقش و میبینم خودش داره با خودش حرف میزنه. میرم بغلش میکنم و قلقلکش میدم و با هم بازی میکنیم . ازم میخواد که پری مهربون بشم و اونم سیندرلا.
