تجربه شیرین
دنیای شیرین مادری
امروز دخترک سه سال و ده ماه و سه روزه شده. تو این سن کی دنبال مدرسه برای بچه اش میگرده! باید بگم خیلی ها! منم یکی از اونا. امروز بعد از یه هفته دوندگی فهمیدم که ثبت نام در پیش دبستانی برای آرنیکا خانم دیر شده و چند مدرسه ای که براش در نظر داشتم همگی ثبت نامشون رو حتی برای بچه های نیمه اول هشتاد و هفت انجام دادند. امروز رفتم بست نشستم آموزش و پرورش منطقه یک تا بلکه بتونم یه مدرسه خوبی که هنوز ثبت نامشون تموم نشده رو برای آرنیکا پیدا کنم! بماند که واقعا" از این آموزش و پرورش آبی برای هیچ هموطنی گرم نمیشه.... دو تا لیست مدارس دولتی و غیر دولتی بهم دادند گفتند برای مدرسه دولتی که هیچ انتخابی ندارید و باید به نزدیکترین مدرسه دولتی محل سکونتتون مراجعه کنید. برای مدرسه غیر دولتی هم که باید برید ببینید کدومشون فرزند شما رو قبول میکنند!!!!!!!! خوب از اونجا که هیچ مدرسه دولتی از نظر آموزش و پرورش بد نمیشه. ما هم سعی میکنیم پوزیتیو باشیم و به همه چیز مثبت نگاه کنیم . اگه اینجوری نگاه کنیم که یعنی دخترک ما هنوز یه دو سال دیگه وقت داره. اگه بخوام مدرسه غیر دولتی بنویسم که دخترکم وقتش تموم شده! نمیدونم چرا هر چی میگذره همه چیز سخت تر میشه! طفلکی آقای پدر هم مجبور شده تمام کار و زندگیش رو بذاره زمین و پا به پای ما از این مدرسه به این مدرسه سرک بکشه. هل برش داشته که نکنه بچه اش رو هیچ جا ثبت نام نکنند البته منم هم کلی دلداریش دادم و گفتم بابا نهضت سواد آموزی برای همین بچه هایی که والدینشون دیلی دارند دیگه! دخترک بیچاره هم نمیدونه دلیل این همه خیابون گردی چیه؛ خسته و بی حوصله است. امروز عصر بنده مشغول تماشای سریال مورد علاقه ام بود که با جدیت تمام اومد و تلویزیون رو خاموش کرد. گفتم ",ا چرا تلویزیون رو خاموش میکنی" میگه:" بسه که نان استاپ صحبت میکنه. میخوام ریلکس کنم " روزها بلند شده هر چقدر هم سعی میکنم زمانهای آرنیکا رو با کلاسهای مختلف پر کنم ولی همیشه عصر ها حوصله اش سر میره و بهونه های مختلف میگیره. تصمیم گرفتم از این به بعد بجای صبح ها،عصرها برم باشگاه انقلاب تا آرنیکا هم علاوه بر اینکه عصرهاش پر بشه یک کم ورجه وورجه براش خوبه، هم شبا خوب میخوابه هم خوب میخوره. چند تا کلاس رو هم اونجا پیگیری کردم ولی گفتند براش خیلی زوده. البته آکادمی تنیس اصولا" دست رد به سینه هیچ نوع ثبت نامی نمیزنه و گفت میتونه تو کلاسهای تنیس شرکت کنه ولی مربی اسکواش کودکان شدیدا" رد کرد و گفت جثه اش برای هم تنیس و هم اسکواش کوچیکه. سوار کاری هم که زیر پنج سال اصلا" قبول نمیکنه. تنها جاهایی که براش مناسب بود مدرسه اسکیت و ژیمناستیک یا باله بود که براش تکراری میشد. چون روزهای سه شنبه و پنج شنبه اسپین باله میره! بنابراین به پیاده روی ساده تو جاده سلامتی اکتفا کردیم تا یک کمی بزرگتر شه و فقط عصرها میبرمش پیاده روی. ازش میپرسم آرنیکا خوش گذشت پیاده روی میگه "بله" میگم " خوب خوشحالم که بهت خوش گذشت" میگه "إإإإإإإإ مطمئنی که خوشحالی؟!" از شنبه هم کلاسهای جولی فونیکس شروع شده. خیلی خوشحالم که این کلاس رو دوست داره . البته خوشبختانه میس سوزان هم خوب جلبش کرده و براش یک موجود اسرار آمیز شده که چرا فارسی صحبت نمیکنه! سئوالهایی که جواب دادنش برام خیلی سخته. بهش میگم خوب چون فارسی بلد نیست میگه چرا بلد نیست میگم چون ایرانی نیست میگه یعنی چی ایرانی نیست. میگم یعنی خونه شون ایران نیست. میگه پس کجاست میگم انگلیس! میگه انگلیس دیگه چیه میگم انگلیس یه کشوره میپرسه " کشور یعنی چی؟!" و من ..... بعد از ظهر تصمیم دارم که بخوابونمش. میگم آرنیکا بخواب که عصر سر حال بشی میگه اول یه قصه بگو. شروع میکنم یه قصه براش تعریف کردن میگه "نه این قصه رو نمیخوام قصه موش خرما رو بگو" شروع میکنم یه قصه من در آوردی که توش موش خرما داشته باشه. یه نه کشیده تحویلم میده و میگه "نه این قصه موش خرمای توه ! قصه موش خرما خاله راضیه (مربی مهد) رو بگو" میگم من بلد نیستم تو تعریف کن. بغلم میکنه و میگه "عزیرم اشکال نداره هروقت بری مهد یاد میگیری!". خدا رحم کرده که دیگه مهد نمیره وگرنه الان فکر میکرد نسبت به ما پی. اچ. دی داره. از هفته دیگه میخوام دو روز در هفته ببرمش موسسه آوند. تعریف آوند رو خیلی شنیدم ولی شنیدن کی بود مانند رفتن!!!!!!!!! البته من بیشتر دوست داشتم که کلاسهای شاهنامه خوانی بره ولی خوب باید عضو بچه های مهد باشه و ظاهرا" این کلاسها فقط برای بچه های مهد برگزار میشه! البته مطمئنم از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر زمان زیادی برای بچه هاست. والا اون موقع که من خودم کارمند بودم و مجبور بودم از ساعت هشت تا چهار کار کنم از ساعت دو به بعد نان استاپ ساعت نگاه میکردم و تمام اون شش ساعت یه طرف این دو ساعت آخر جون میدادم. برای همین فکر میکنم بچه ها هم اذیت میشن. البته وقتی به مسئول آوند گفتم این مدت زیاده و بچه ها خسته میشن؛ اظهار داشت که اونها رو بعد از ناهار ماساژ میدن تا خسته نشن بعد هم روزهای چهارشنبه یوگا دارند؟!!!!! یادتونه ما مدرسه میرفتیم همین قدر ما رو تحویل میگرفتن اگه درس نمیخوندیم آبنبات قیچی میدادن نمره نمی آوردیم جایزه بهمون میدادن خسته میشدیم از مشق نوشتن ماساژمون میدادن...... امروز تصمیم گرفتیم یه سری به پارک زیبای نزدیک کلاس نقاشی آرنیکا بزنیم . با توجه به اینکه فروردین در حال اتمامه و از اول اردیبهشت کلاسهای آرنیکا پیایی شروع میشه و دیگه شاید وقتی برای گردش و تفریح در این هوای خوب و زیبای بهاری رو پیدا نکنیم. نقطه به نقطه شهر زیبایی و لطافت رو میشه حس کرد. صبح سرد بود ولی آفتاب دلچسب بهاری بیشتر بهمون انگیزه داد که کلاسهای خودم رو کنسل کنم و هر چه زودتر بزنیم بیرون! یکی دو بار که آرنیکا رو بردم کلاس نقاشی، و خوب تو این دوساعت از فرط بیکاری مجبور میشدم که پیاده روی کنم این پارک که با سلیقه خاصی گلکاری شده بود رو کشف کردم. تصمیم گرفتم ایندفعه که خواستم آرنیکا رو بیارم کلاس حتما" دوربین عکاسی رو هم بیارم و کلی از عکس از این زیبایهای طبیعت بگیرم. حظ کردم حیف که این پرشین بلاگ زیاد همکاری نمیکنه وگرنه کل عکس ها رو میذاشتم اینجا. پیشنهاد میکنم که حتما" برید و از نزدیک خودتون لذت ببرید! اصولا" آرنیکا هم با هر چی لباس آستین دار و یقه دار و پاچه دار مشکل داره. خوب لباس تابستونی با یه کاپشن زورکی باعث شد امروز یه کمی احساس سرما کنه! خوشبختانه یا متاسفانه چون هوا یه کمی سرد بود پارکی که همیشه این موقع روز شلوغ و پر بچه بود خالی خالی بود البته زیاد خوب نبود چون اولش آرنیکا وقتی دید که تمام وسایل بازی رو بدون هیچ دردسری میتونه استفاده کنه خیلی احساس خوشحالی کرد ولی بعدش کم کم حوصله اش سر رفت و دلش میخواست که حتما" یه هم بازی داشته باشه! تصمیم گرفتیم یه پارک دیگه بریم که بچه ها اونجا باشند. تقریبا" یکسالی میشه که آرنیکا رو پارک نبردم تابستون پارسال که گفتند اشعه خطرناکه پاییزش که حساسیتش خطرناکه و بالاخره زمستونش هم که هواش خطرناکه. خلاصه بعد از یکسال دخترک رو پارک بردن همین میشه که دخترک نحوه بازی با گروه رو یادش بره. اولش رفت روی پله های سرسره نشست و بچه ها رو با حسرت نگاه کرد هر بچه ای که از پله بالا میرفت یه ضربه ای به دخترک میزد. کم کم داشت بهش بر میخورد و بلند شد اومد سمت من و گفت مامان اینا با من دوست نمیشن تو بیا بهشون بگو با من هم دوست بشند . طبق معمول مجبور شدم پا در میانی کنم و از بچه ها بخوام که با آرنیکا دوست و همبازی بشند. خوب حالا دوست شدن تو این سن پایانی نداره و دلشون نمیومد از هم جدا بشند. آرنیکا واقعا" بعضی جاها میخواد به من ثابت کنه که بزرگ شده. درسته که دوست نداشت از دوستاش جدا بشه و پارک رو به راحتی ترک کنه ولی با کمال تعجب از من خواست که دیگه برای امروز بسته، بریم خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این وسیله بازی مورد علاقه آرنیکاست که علیرغم اینکه حالش رو بد کنه ولی نمیتونه سوار نشه! دیشب با یکی از دوستانم صحبتی سر وضعیت ثبت نام بچه ها برای پیش دبستانی و مدرسه داشتیم. البته برای دخترک من هنوز یک کمی زوده ولی بعضی وقتا هم زود دیر میشه. مثله اینکه وقتی خواستم تو یکی از این مهدهای بین المللی ثبت نامش کنم گفتند زوده زوده ولی وقتی زمانش رفتیم گفتند متاسفیم پر شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینه که میخوام حواسم رو جمع کنم که سر پیش دبستانی و دبستان یه همچین بلایی سرم نیاد. از شنبه که کلاسهای آرنیکا شروع بشه و وقتم آزادتر بشه تصمیم دارم به چند تا مدرسه پیشنهادی سر بزنم و از نزدیک آموزشها و کادرشون رو ببینم! اگه کسی پیشنهادی داره بهم بده بخصوص مادرهایی که تجربه های سنگینی در این خصوص دارند! یکی دو هفته پیش رفتم کانون پرورشی که اسم آرنیکا رو برای نمایش خلاق بنویسم که گفتند باید بالای 4.5 سال باشه . ما هم دست از پا درازتر برگشتیم. ولی مربی نقاشی یه مربی رو بهم معرفی کرد که واقعا" معرکه است و از اینکه با چنین شخص مجربی آشنا شدم واقعا" خوشحالم و قرار شده از پایان اردیبهشت به بعد کلاسهای نمایش خلاق رو بصورت خصوصی برگزار کنه. و اینم از اون کلاسهایی خواهد بود که در آینده هم آرنیکا و هم من موثر خواهد بود. تو این کلاسها هوش کلامی و اجتماعی بچه خیلی تقویت خواهد شد. البته لزوما" بچه ها وارد کار هنری نخواهند شد ولی مهارت برقرار کردن ارتباط و روابط عمومی بچه ها تو این کلاسها بالا خواهد رفت. حاضر جوابی مثبت (حضور ذهن) جز عناصری که تو این کلاسها روش خیلی تاکید میشه! البته یه کلاس دیگه ای به اسم "فلسفه برای کودکان" هم معرفی کردند که برای بچه های بالای بنج ساله که بدم نمیومد سری هم به اونجا بزنم! خلاصه اینکه از هفته دیگه روزهای شلوغی پیش رو خواهیم داشت! برای همین امروز رو به خودمون مرخصی دادیم و رفتیم تغذیه روح! به شدت به در و دیوار زدیم که سه روز قبل از سال تحویل بریم شمال. خوب شنبه اش که جاده ها به خاطر برف و بوران بسته شد. قرار شد که یکشنبه راه بیافتیم ولی شنبه شب با یک پدیده بسیار پر اضطراب روبرو شدیم و اون هم مریضی آرنیکا و طی کردن بی سابقه بین بیمارستان کودکان تهران و مرکز طبی کودکان بود. بگذریم که بر من و پدرش چه گذشت؛ فقط از خدا میخواستم که این بچه به حالت عادی برگرده. بعلت اینکه مجبور شدیم بخاطر این اتفاق تهران بمونیم تقریبا" هیچ آمادگی برای سال جدید و تحویل نداشتیم و هنوز سفره هفت سین نچیده بودم. شب قبل از سال تحویل عجله عجله با عاریه گرفتن مواد هفت سین از مامان بتول و رباب جون تونستم یه نیمچه سفره ای بچینم. خوب مطابق همیشه سفره آبی فیروزه ای چیده شد ولی نمیدونم چرا با اینکه سفره هفت سین کامل بود ولی احساس خلاء میکردم. صبح تحویل که از خواب بیدارم شدم به سرعت همه رو از خواب بیدار کردم و لباس به تن نشستیم سر سفره تا سال تحویل شد به محض تحویل شدن سال بدو بدو رفتیم خونه علا بابا چون شب قبلش با مهربان مادر شوهر تمام مراحل بیمارستانی رو طی کردیم و واقعا" خدا خیرشون بده که اگه ایشون نبودند واقعا" تو این بیمارستانهای بی سر و ته و بی برنامه تهران دستمون به هیچ جا بند نبود. قول داده بودیم که موقع تحویل با هم باشیم ولی خوب نرسیدیم برای همین تا توپ تحویل رو زدند ما هم پریدیم سوار ماشین و به سمت خونه علا بابا! آرنیکای بی حوصله در بستر بیماری! این هم آرنیکا سر سفره سین خونه علا بابا! خلاصه روز سوم فروردین با انجام چند آزمایش و سونو از سلامتی دخترمون مطمئن شدیم. و شب همون روز هم رفتیم تولد خاله مانیا که از قبل دعوت کرده بود و ما حضورمون رو منوط به بهبود آرنیکا کرده بودیم. بماندکه دخترک با آرسام چه آتیش هایی سوزندن!!!!!!!! ژست دخترک مریض ما رو باش که همه نگرانشن الی خودش! آرسام و آرنیکا در حال دعوا و کتک کاری بودند تا بنده رفتم تو اتاق بهشون سر بزنم این ادا رو در آوردند که یعنی ما دعوا نمیکنیم!!!! تو شش و بش بودیم که بریم مسافرت یا نه که بالاخره تونستم دکتر فوق تخصص آرنیکا رو پیدا کنم. خوب بعد از تائید ایشون تصمیم گرفتیم که به برنامه مسافرت برسیم و تازه روز پنجم با برادرم و خانواده اش بخصوص علاء شیطون و قلدر و مامان بتول و خاله شیما رفتیم خانه دریا. آب و هوای بهاری خانه دریا حس تازگی و زندگی دوباره به من با اون روحیه درب و داغون میده و جالبه که به دخترکم هم همین حس رو میده. چون به محض اینکه رسیدیم ویلا؛ لباس در آورده درنیاورده پرید وسط خیابون که بریم دریا بریم دریا! آرنیکا روی درخت مورد علاقه اش! جواهرات طرف رو فقط داشته باشید! دهم فروردین برگشتیم تهران و رفته بودیم تو مایه های دپ که عمو کامبیز تماس گرفت و یه برنامه تفریحی چیدیم و رفتیم توچال از اونجا هم رفتیم بولینگ باشگاه انقلاب و آخر شب هم رفتیم خونه عمو کامبیز اینا و همون شب برنامه سیزده بدر رو با عمو کامبیز اینا و عمو مهدی اینا چیدیم و از اونجا که فقط میخواستیم بریم تو طبیعت رفتیم تپه های سوهانک. جای قشنگی بود تقریبا" تمام تهران زیر پاهات و اکسیژن خالص و باربیکیو و از این جور حرف ها! مهد کودک جشن نوروز رو خیلی زود گرفت 11 اسفند در سالن رعد شهرک غرب جا رزرو کرده بودند. مسئولین مهد کودک خیلی خوب برنامه ریزی کرده بودند و انصافا" هم خوب خرج کرده بودند. از ابتدا که وارد میشدیم به هر پدر و مادری یه کارت پستال تبریک عید که عکس خود بچه در کنارسفره هفت سین بود رو میدادند. بهمراه یه نوشته که مثلا" از زبون بچه ها یه نامه ای به پدر و مادر بود! آرنیکا جزء گروه خوش آمد گویی بود و اون دکلمه کزایی که خیلی طولانی و ادبی بود رو آرنیکا میبایست به همراه آرشام اجرا میکردند. به گفته مربی کلاس آرنیکا دکلمه رو کامل حفظ بود و قرار بود آرنیکا اصل دکلمه رو بگه و بقیه اونو دنبال کنند. خوب بچه ام هم واقعا" مایه گذاشته بود و حسابی با ادا و اصول دکلمه رو اجرا کرد. از اونجا که اصولا" آرنیکا همیشه قر به کمره روی سن هم دست از تلاش بر نداشت و حسابی اون بالا با آهنگ های بین مثلا" برنامه ها قر میداد. متاسفانه سالن اجازه عکسبرداری و فیلم برداری به ما نداد و ما هم خیلی سنگین و رنگین نشستیم و این مسئولیت خطیر رو به عهده خود مسئولین سالن و مهد گذاشتیم! که بعدا"عکسهاشو رو خواهم گذاشت. آرنیکا علیرغم تذکر من به مربی مربوطه اش تقریبا" تو 70 - 80 در صد برنامه های جشن شرکت داشت و من چون 20 اسفند هم جشن نوروزی آموزشگاه موسیقی رو داشتند و نمیخواستم فشار زیادی روی آرنیکا باشه ولی دیدم بد جوری روم رو زمین زدند. قرار بود آرنیکا دو تا برنامه بیشتر نداشته باشه ولی هم تو اجرای انگلیسی و تئاتر فارسی بود هم تو اجرای شعر تبریک عید و هم تو باله و همنطور در اجرای خداحافظی که خوب همه بچه های مهد تو این آخری شرکت داشتند. جشن نوروزی بچه ها تقریبا" 4-5 ساعت طول کشید بعدش هم که آرنیکا تولد نامی دعوت داشت و با اون خستگی تو تولد هم کم نذاشت و حسابی شیطنت کرد. تو جشن تولد آرسام هم که جمعه بود شرکت کرد ولی دیگه معلوم بود کم آورده و حسابی خسته بود طوری که تحملش تموم شده بود و برای اولین بار میخواست بره خونه. البته بماند که تو تولد با یه پسر هفت هشت ساله دعواش شد و برام جالب بود که همون لحظه با بغض به من گفت میخوام برم خونمون! هر چی ازش پرسیدم اصلا" چغلی نکرد ولی بعد که اومدیم خونه به پدرش گفت که "من شکست خوردم چون اون پسره که لباس خاکستری بود زد تو صورتم و گفت که مراقب حرف زدنت باش"؟؟؟؟؟؟؟ دیروز هم جشن نوروزی کلاس موسیقی بود و مربی ها هم سنگ تموم گذاشته بودند. بچه ها چند اجرا داشتند که عالی کار کردند و بعد هم قرار شد در نقش حاجی فیروز یه اجرایی داشته باشند. که واقعا" شاهکاری بود. البته من اصولا" عاشق موسیقی و موسیقدانان و کلا" هنرمندان هستم شاید برای همین این کارها به نظرم شاهکاره ولی وقتی کودکی در سن 3 یا 4 سالگی میتونه با یه وسیله آهنگ بسازه و بخونه به نظرم شاهکاره. دختر گلم خیلی وقته که برات ننوشتم فکر نکنی که مهم نبوده برام ؛ بذار به حساب سر شلوغم! از موقعی که آرنیکا مهد میره به نظر میرسه که وقت بیشتری داشته باشم و دارم ولی وقتم رو بیشتر برای آموزشهای خودم گذاشتم. برای همین کمتر مینویسم. و کمتر پای وبلاگ نویسی میشینم! ولی از آرنیکا بگم که کلی تغییر کرده. بزرگ شده قد کشیده عاقلتر شده! بعضی وقتا خیلی به هم نزدیکیم ولی گاهی هم میخواد مستقل باشه و برای خودش باشه ازم دور میشه و ساعتها بدون نیاز به من با خودش سر میکنه! شیرین زبونیهاش که آدم رو دیوونه میکنه بعضی وقتا فکر میکنم خیلی از مسائل رو متوجه نمیشه ولی در کمال ناباوری جوابهایی رو به ما میده که اونوقت میفهمیم این ماییم که خیلی چیزها رو متوجه نمیشیم! بهش میگم آرنیکا زودباش کلاهت رو بپوش دیر شده میگه " مامان کلاه رو که نمیپوشن سر میذارن اینقدر تند تند میگی اشتباه میگی" . حاضر جوابی های به موقعش نشون میده که دیگه نمیشه سرش رو گول مالید!!!!!!!!! چند وقته که بشدت مشغول آماده شدن برای جشن نوروز شده یه دگلمه ای رو باید حفظ کنه که من یکی بعد از این همه تمرین با اون نتونستم حفظ بشم ولی ماشاال... به این قدرت حافظه این نیم وجبی ها.... خوب از یه طرف هم که شعر دسته جمعی و بعد هم که نقش راوی رو تو تئاتر بازی میکنه جالبه برام که همه ایناها رو هم زمان داره روش کار میکنه. حالا اینا رو ما در حد حرف از زبون مربیاش شنیدیم باید ببینم که یازده اسفند که جشن شون هست چه آش شعله قلمکاری قراره از آب در بیاد. جشن شب چله چیز خوبی از آب در نیومد البته اجرای بچه ها حرف نداشت شعر قشنگی که حفظ کرده بودند و ننه سرما اینجور چیزها؛ علیرغم هماهنگی قبلی هیچ کدوم از بچه ها غیر از آرنیکا لباس سنتی تنشون نکرده بودند. ظاهرا" مادر بچه ها از اینکه مهد درخواست کرده بود که برای بچه ها لباس سنتی تهیه بکنند شاکی شده بودند و بنابراین مهد هم بطور کلی از طرحی که داده بود پشیمون شده بود ولی من چون خودم و مامانم با هم لباس آرنیکا رو دوخته بودیم و کلی زحمت کشیده بودیم آرنیکا رو با لباس محلی فرستادم جشن! ولی اجازه نداده بودند که دوربین ببریم و ازشون عکس بگیریم. ولی این یه عکسی که خود مهد گرفته بود من هم تقلب کردم و از روش دوباره عکس گرفتم ! البته این لباس در عکس توسط خود مهد تهیه شده که انصافا" خیلی قشنگ بود. از مزایای این جشن ها اینه که این بچه ها با مراسم و سنتهای ایرانی آشنا میشن. مثلا" الان چند وقته که به من میگه "مامان کفش شب عید برام بخر لباس شب عید برام بخر" یا اینکه دوست داره برای ایام عید "خونه بتکونی" اتاقش رو خودش بکنه!!!! از دوشنبه هفته پیش دوباره کلاسهای تخصصی نقاشی و خلاقیتش رو که تقریبا" دو سه ماه تعطیلش کرده بودیم شروع شده. و همچنان خیلی فعال و پیگیر این کلاسهای رو دنبال میکنه و جالبه که جدیدا" دارند روی درست کردن ماسکهای مختلف با کاغذهای رنگی کار میکنند. ماسک زیر با موهای دم موشی سبز با اسم "ترتلی" ماسک آدمک با موهای سبز یه ور . البته اسم این ماسک رو گفت که اینقدر اسمش انتزاعی که من اصلا" نمیتونم بنویسم ! اینهم بادبادک ساخته شده در کلاس نقاشی! و اینهم پاپت موشی شکل! اینهم محل زندگی آرنیکاست که یه ساختمونه و یه درخت کاج با یه خورشید وسط آسمون! پرنده و طاووس و غاز غازک با استفاده از دست نقاشیش خیلی حرفه ای تر شده. قبلا" اهمیتی نمیداد که به کارهاش دقت کنیم و یا در موردش صحبت کنیم ولی جدیدا" خیلی دوست داره که کارهاش رو به دیوار اتاقش بچسبونیم و در موردش صحبت کنیم! من واقعا" به مربی نقاشی و خلاقیتش ایمان دارم یعنی وقتی پیشرفت آرنیکا رو میبنم بهش ایمان میارم. گرگ در چمنزار آکواریوم ماهی ها با مرجانها و گیاهای ته آکواریوم اینهم یه نمونه از کارهای کلاژ کلاسهای موسیقی هم همچنان ادامه داره و الان که تقریبا" ترم سوم هستند دیگه دارند کم کم آموزش بلز رو شروع میکنند. چهارشنبه هم که بچه های هنرمند آموزشگاه ودا در سالن اندیشه کنسرت ویژه موسیقی فجر رو داشتند که باید بگم شاهکار بود. بخصوص رقص باله بچه ها که واقعا" حرف نداشت و واقعا" از مسئولین و مربیان به این قدری کمتر از این هم انتظار نمیرفت. بماند که مسئولین تالار اندیشه به نظر خیلی آماده نبودند. و از نظر نور و صدا در ضعیفترین حد ممکن عمل کردند ولی خود گروه واقعا" گل کاشتند و من یکی که به ایرانی که همچین گلهای هنرمندی رو داره افتخار میکنم. آرنیکا از اول آبان دوباره رفت مهد کودک و بنده هم میتونم یه نفس راحت بکشم یا حداقل یه دستشویی بدون دلهره برم یا یه تلفن بدون مزاحم و یه وبلاگ نویسی بدون دخالت دستهای کوچکی که تک تک دکمه های کی برد رو میخواد لمس کنه! خوب قبلا" یه پونزده روزی رفت ولی بواسطه بیماری دیگه نرفت. اینبار تصمیم گرفتم که بطور جدی و پیگیر بفرستمش مهد و با اینکه طی این یه هفته هر روز که از خواب بیدار میشه ادا و اصول داره ولی من با جدیت تمام میگم این اجباریه و باید بری!!! روز دوم هم خانم تصمیم گرفتند برای بچه های کلاسشون کیک شکلاتی خوشمزه درست کنه که القصه مادر بیچاره تمام خونه و وسایلش رو با جون و دل در اختیار دختر هنرمند قرار داد و یه کیک خوشمزه پخته شد البته همراه یه خونه تخم مرغی و آردی. به این میگن آموزش خلاق کودک محور ... البته فکر کنم! و اما نظر مربی کلاس اینه که آرنیکا نسبت به بچه های کلاس از خیلی جهات بالاتره خوب وقتی ننه قربان سر تا سر هفته با یه راننده خصوصی تحصیل کرده به کلاسهای مختلف تشریف میبردند بالاخره یه جا باید نتیجه بده دیگه! همزمان با مهد مجبوره کلاسهای موسیقی و شنا و هنر و خلاقیتش رو بره تا اگه خدا بخواد یه جا تموم بشه . خبر خوب هم اینکه کلاس موسیقی ودا که مدیریتش با سرکار خانم سودابه سالم هست به زودی یه شعبه تو همین مناطق خواهد زد و فکر کنم که برای من یکی که میکوبیدم و تا اکباتان میرفتم خیلی مسرت بخش باشه! چون دوست ندارم بین کلاسش فاصله بیفته ولی اگه تو زمستون و برف و بارون باشه روی من یکی که اصلا" نمیشه حساب باز کرد! خلاصه اینکه خودم هم دارم کلی حال میکنم. روزی یه ربع مراقبه میکنم و بعد هم یه قهوه و کتاب مورد علاقه رو محکم به آغوش میکشم و بالاخره بعد از سه سال خودم میشم! این هم یه سری از عکسهای روز جهانی کودک تو خانه هنر! آرنیکا خانم اینجا از دست مربی ها فرار کرد و متاسفانه یه نیم ساعتی همه مسئولین اونجا رو نصف جون کرد! ولی بالاخره بالای سرسره تونلی پارک خانه هنر پیداش کردند. برنامه های روز جهانی کودک امسال بسیار قوی و مفصل بود ما سعی کردیم اونهایی رو آرنیکا دوست داشت رو بریم . ترافیک شهر هم با ما همکاری نکرد و ما فقط تونستیم تو جشن عروسکهای کاخ نیاوران و نقاشی دیواری و جشن خانه هنر شرکت کردیم.






















ا







| Design By : shotSkin.com |



